دوهفته مونده به امتحانم و شدید درس میخونم هم خوشحالم که این سختی ۱ساله داره تموم میشه هم استرس دارم که خراب کنم و حالا بیا دوباره ....
درس خوندنم علاوه برسختی خود درس که کار هرکس نیست و واقعا کم پیدا میشه کسی یه سال هر روز ۱۲ ساعت درس بخونه مشکلات دیگه ای ام واسم داشت اختلافات با شوهرم که با جرات میتونم بگه عدوشودسبب خیر اگرخدا خواهد و واقعا همین اذیتای اون باعث شد من پا بزارم تو این راه دردسر بعدیم یه بچه دو ساله که واقعا ازش زدم واقعا واسش وقت نذاشتم حتی وقتی درس روزانه ام تموم میشد انقد بی حوصله بودم که حرف زدنشم نمیتونستم تحمل کنم
خلاصه اگه به جایی برسم پشتش فقط درس خوندن که خودش خیلی مشکله نیست
مادر شوهرم پشت سرم گفته الهام که درس نخونده باباش جانباز سهمیه داره.... وقتی اینوشنیدم مغزم سوت کشید خدایا یه زن۷۰ ساله چیکارمن ۲۶ ساله داره اخه از بچه کوچیکشم کوچیکترم... حالا امتحان ندادم نتیجه معلوم نیست ولی چقدتحت فشاره که دروغ به این بزرگی میگه
بعدشنیدم میگن اینکه هی تاریخوعقب انداختن به نفع الهام شده ولی به نفع دخترم(یعنی خواهرشوهرمن)نشد اخه چرا چه فرقی داره ... خواهرشوهرم دکترا شرکت میکنه یعنی سالهاست داره شرکت میکنه مثل ارشدش سالها شرکت کردواخرشم تکمیل ظرفیت رفت خوند حالا به هرحال از این حرف فهمیدم که حس میکنن قراره من قبول شم واسه همین دارن زمینه چینی میکنن
بین خونواده شوهری فقط شوهرم خوشحال میشه از موفقیت من اوناهیچکدوم روزانه درس نخوندن ولی من همه تلاشم اینکه بدون پول درس بخونم نمیخوام مدیون کسی باشم که یروز بگه من پول دادم خوندی
خب ازدرس بگذریم اتفاقایی که این چندوقت افتاد یکیش اینکه جاریم که بعدسالهافهمیدم کلا نشناختمشو چقدبهم بدی کرده طلاخریده و بهم میگفت چرا خواهرشوهربهم نگفت مبارکه گفتم میشناسیش دیگه حسادت جزو ویژگیهای بارزشه خلاصه هرروز سرویسش روگردنش بودو مادرشوهرم بهش گفته اره بندازطلاهاتو دخترتوشوهردادنی قرار بفروشی جاریم کلی ناراحت شده و یه داستان خیلی مسخره ام واسم تعریف کرد که پول طلاشوبهم بگه اخه من نمیپرسیدم ازش
گفت که شوهرش یه لباس بلندواسش خریده ۸۰ تومن اینم پوشیده ارایش کرده و فلان بعدشوهره دلش ضعف رفته بدون خوردن ناهار رفته طلاهارو خریده خلاصه ۸۰ تومن واسه شوهرش سی میلیون افتاده ...بلههههه طلاهه سی تومن فهمیدیم ...منم گفتم خب خنگه همش به خودت برس طلابارون شی دیگه
الان من برم طلاموبفروشم میشه همین قد پول الان خیلی گرونه طلا بعدشم خاک تو سرت که سالهاس حقوق میریزی توجیب شوهرت حالا تازه واست طلا خریده و مادرشم گفته قرار بفروشی زیاد بنداز 😂
اتفاق بعدی این بودکه تواین مدت کوتاه فک کنم ده بار یاماخونه جاری بودیم یا اونا خونه ما و بازم بحث شیرین نامزد قبلی ... جاری میگفت تو جمع عشوه میومده واسه شوهرم منم میگفتم اخه شوهرم که اصلا ازهمچین دخترایی خوشش نمیاد اونم سریع میگفت نه نه اتفاقا خوشش میومد اون موقع فهمیدم یه اخلاف دیگه شونم همین جلف بازی دختره بوده شوهرم اصلا تو جمع واکنش بدنشون نمیده ووقتی تنها میشه دعوامیکنه این جاریمم اصلا تو شهردیگه بوده و خیلی کم میومده معلومه ازخیلی چیزا خبر نداره ولی یجور با ابوتاب تعریف میکنه که نگو
یه چیز دیگه ام گفت گفت یه لباسایی میپوشید که نگوووو منم گفتم اینستاشو دارم هم لباسای قبلشو دیدم هم الانشوکه دکترامیخونه اصلا انچنانی نمیپوشه مثل ما میپوشه که خب جوابشو دادم دیگه ادامه نداد چنتا چیزم گفت که باز جوابشو دادم والتماس میکرد ازکجا میدونم اینارو منم نگفتم و به قول معروف ماند سوزان سوزان چنبارم گفتم ولی اون یکی جاری اونجوری نمیگه که بازم میموند چی بگه و اخرش گفت به اون یکی جاری نگی اینچیزارو گفتم چرا گفت میره به شوهرش میگه اونم به شوهرت میگه اگه شوهرت بفهمه نقطه ضعف داری اذیتت میکنه گفتم باشه نمیگم
ولی باید روحرف زدنم کار کنم یکم زرنگ باشم و جوابای خوب بدم ... خلاصه اخر حرف زدنمون اینجوری شد که گفت بخاطر یه عکس که دیدی تو گوشیش زیادی حساسی(بقیه چیزارو بهش نگفتم فقط عکسومیدونه) منم تعریف کردم که دوران نامزدیم چقد عاشقانه بوده و اونم باتمام وجود گوش میداد و فک کنم بهش فهموندم که شوهرم با نامزدقبلی چجوری بوده بامنم اونجوری بوده اگه اسمشو میزاره عشق پس شوهرم عاشق منم بوده اخه همیشه میگه شوهرت عاشق اون بود درصورتی که شوهرم تو نامزدی واقعا یکارایی میکرد که همین باعث شد من اون همه دوسش داشته باشم و همه شو واس جاری تعریف کردم و هیچی نگفت بعد گفت خب الان محبتش کم شده بهت گفتم دوسه سال واقعا مشکل داشتیم ولی الان نه خوبیم باهم گفت پس بیخودی گیر دادی خب نامزدش بوده دوسش داشته اونم خیانت کرده رفته معلومه تاثیر میزاره روش
ازینکه اینجوری جبهه عوض کرد تعجب کردم شاید چون دید دیگه بااین حرفا ناراحت نمیشم دیگه ول کرد البته من بهش گفتم که شوهرم بااین کارش واقعا بهم بدی کرد مگه میشه اون همه به من محبت کنه ولی تو فکر اونم باشه دیگه ازچشم من افتاده بعد این حرف من گفت زیادی حساسیو فلان
اخرشم گفتم دیگه ازون نگو واقعا ناراحت میشم چون یادم میوفته خودمو تسلیم شوهرم کردو اون لایقش نبود یادم میوفته به یکی اجازه دادم غرورمو بشکنه اونم گفت خودت میپرسی گفتم نه من فقط یکی دوبار پرسیدم چون عکسو توگوشی شوهرم دیدم خواستم ببینم اون چجوری بوده بعدش دیگه توهی ازون میگی دیگه دلم نمیخواد ازش بگی که گفت اگه اونا ازدواجم میکردن طلاق میگرفتن چون اصلا باهم کنار نمیومدن نه نه گفت شوهرت طلاقش میداد
اره شوهرم طلاقش میداد چون نمیتونست باهمچین زنی زندگی کنه چون اهل نازو عشوه و کلاس گذاشتنو بالا کشیدن خونواده خودش بود که شوهرم اصلا نمیتونست تحمل کنه بعدشم اون نامزد قبلی یه مادر داره مثل کوه پشتشه خودش به شوهرم گفتع بیا دخترمو بگیر خودشم طلاقشو گرفته بهش یادمیداده چجوری رفتار کنه مثلا تو عروسی جاریم انگار ماشین شوهرمو گل زدن دختره وقتی هیشکی نبوده اومده به برادرشوهرم گفته به اب ماشینمون نگاه کنی ماشینمونو خراب نکنی ... خب این اوج بی ادبیه من هرگز اینجور حرفی نمیزنم اینارو شوهرم نمیدونه چون اختلاف داشتن هیشکی به شوهرم نمیگفته جلو تو مظلوم نمایی میکنه نازوعشوه میاد وقتی تو نیستی اینجوری بی ادبه
خلاصه یه دختره ۲۲ ساله اینارو ازکجا بدونه معلومه مادرش یادش میداده ولی من هیچوقت با مادرم انقد صمیمی نبودم که درباره نحوه رفتار با شوهرم یا شوهرداری باهاش حرف بزنم میدونم دلیل همه این عذابایی که کشیدمم همین بوده من بچه بودم ساده بودم و گیر یه خونواده اهل زرنگی افتاده بودم الانه که میفهمم چرا پدرشوهرم اون موقع گفته الهام بیشتراز سنش میفهمه چون کاملا عاقلانه کاملا مثل یه انسان رفتار میکردم و بعداینکه تحت فشارم گذاشتن من کلا قاطی کردم و ازون الهام عاقل خیلی خیلی دور شدم شدم پراز نفرت پراز کینه و یه ادم افسرده که تصمیمات انی میگرفتمو گیر میدادم یعنی همه این سه سال عذابم تقصیر منوشوهرم ۵۰ ۵۰ بوده یاحتی مال من بیشتربوده چون خونواده شوهرم پرش میکردنو من اصلا اون موقع ها نمیدونستم پر کردنی ام هست تواین دنیا ادمایی هستن که اتفاقا خیلی نزدیکم هستن که میخوان یه شوهر زنشو دوس نداشته باشه از زنش سرد بشه
الان باز عاقلم عاقلترازقبل هستم درسته با تجربه با ۳سال عذاب اینو بدست اوردم ولی اینو خیلی دوس دارم ادم باید زرنگ باشه باید تصمیمات عاقلانه بگیره ادم باید حرف بزنه حرف چرامن باشوهرم حرف نمیزدم یا اگه ام میزدم با دعوا و گریه بوده ولی الان انقد منطقی خواسته ها مو میگم انقد عاقلانه حرف میزنم که شوهرمم اروم باهام حرف میزنه و به جرات میتونم بگم تا حالا نشده منطقی چیزی رو بخوام اون بگه نه البته شخصیت من با اون دختر زمین تااسمون فرق داره اون یه ادم دیگه رو که اصلا شبیه شوهرم نیستو میخواست تلاشم کرد که شوهرمو اونجوری بسازه وقتی دید نمیشه رفت ولی من همینه شوهرمو میخوام ظاهرش لباسش اعتقاداتش ... من همیشه یه همچین مردی میخواستم ولی فک میکردم دوسم نداره ولی الان نظرم درباره دوس داشتن فرق کرده تصورم از دوس داشتن کلا تغییر کرده
چن شب پیش یه حرفی به شوهرم زدم که خیلی پشیمونم بغل هم بودیم یهو گفتم من خوشگلم گفت چییییی جا خورد گفت نه خیلی زشتی ...خل شدی پس میخواستی دیگه چجوری باشی بعدشم تو زنوشوهری ظاهرفقط وفقط ۶ماهه بعدش اخلاقه تا اخر عمر ،توام که اخلاقت عالیه عالی ...
حس میکنم غرورمو شکستم ..حالا دیگه حرفیه که زدم ولی دیگه نمیگم
راستی چن شب پیش پدرشوهرم گفته این پسرم(یعنی شوهرم)خیلی دل پاکو مهربونه خیلی بچه خوبیه اتفاقا خدام یکیو گذاشته جلوش که عین خودشه زنشم مثل خودش دل پاکه شوهرمم کلی ذوق کرده و کلی با ذوق اینو واسم تعریف کرد منم شاخ دراورم انگار داریم مثل قبل میشیم تو نامزدی همه عاشقم بودن همه ازم تعریف میکردن کاملا معلوم بود یه دختر اینجوری هرگز ندیدن ولی بعدش سیاستای مادرشوهرم و بی تجربگی و بی پشتوپناهی من کارارو خراب کرد .. هرکی دختر داره واقعا باید همیشه پشتش باشه انقد باید با دخترصمیمی بود انقد دوست که بیاد به مادرش بگه مشکلاتشو ومادرش باید باید شوهرداریو یادش بده
یه چیزدیگع ام بگم و دیگه واسه امروز بسه جاریم گفت وقتی شوهرم طلاق گرفته بهش گفته باید دقت میکردی تو ازدواجت شوهرمم گفتع مادرش اومد گفت دخترمو بگیر سرزبون دار بود دخترشم ساده به نظرمیومد(راس میگه عکسای اون موقع شو تو اینستا دیدم انقد مظلومه که اصلا بهش نمیاد این رفتاراش واسه همینه میگم مادرش یادش میداده) منم که سن ازدواجم بود باید بلاخره یه دختریو میگرفتم دیگه
شوهرم به من میگفت انقدنمازمیخوندمو گریه میکردم که یه دخترخوب گیرم بیاد بعداون ضربه بدی که خوردم
یبارمنم به شوهرم گفتم تومال من بودی ازون دختره بدم میادکه اومد چیزی که مال من بوده رو زخمی کردو رفت شوهرم یجوریم نگام میکرد وقتی اینوگفتم انگار خوشش اومد انگار اصلا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بود حاضرم قسم بخورم اگه ازاول من زنش میشدم انقدسختی نمیکشیدم من یه سال فقط تلاش کردم اون گاردی که به سمتم گرفته رو بشکنه
به هرحال این زندگیه منه بازم سعی میکنم خوبش کنم ولی اگه بازم اذیت شم حتما یروزی میرم حتما