سلام

اینروزا همه چی خوبه نمیدونم من تغییرکردم یا اون ....ولی مهربون شدیم باهم و من دوس دارم بیشتر خونمون باشیم دوس ندارم زیاد برم خونه مامانم اینجاروبیشتر میخوام انگار ارامش هست شوهرم گوش شیطون کر بهم توجه میکنه احساس میکنم منو میبینه حس خوبیه با ارزش بودن

ولی یچیزبد تو دلم هست نمیدونم چرا نگرانم انگار مغزم تنظیم شده دنبال مشکل بگرده و نگرانم کنه همش دعا دعا میکنم زودتر خونه بخریمو ازینجا دور شیم مادرشوهرم یه انرژی منفی بهم میده همش کارایی میکنه که ارامشم بهم بخوره همش اصرار داره به خوردوخوراک شوهرم برسه و پسرم اونو دوس داشته باشه چند روز پیش رسما داشت گلایه میکرد که چرا پسرم اونو دوس نداره .... اخه ادم از بچه ۲۰ ماهه گلایه میکنه بعدشم دوس داشتنو به چی میگه نمیدونم خب من مادر اونم ازصب تا شب با منه خب درست بیشتراز بچه های دیگه بهم وابسته اس ولی من چیکار کنم ... اخه چرا باید ازینکه پسرم وابسته منه گله کنه واقعا واسش متاسفم

من سه ماهی که میرفتم سرکارو پسرمو نگه میداشت کیف میکرد همش میگفت ازبغل من بغل تو نمیاد اخه من چی بگم به این زن رسما میخواد اونو بیشتر از من بخواد ولی نمیدونه که اگه قرارباشه پسرم منو ول کنه که من اصلا این زندگیرو ادامه نمیدادم و تنها دلیل اینجا موندم پاره تنمه

اگه ازینجا دورشیم کمتر میبینیمش و انقد بهم فشار نمیاد همش فک میکنم اگه برم سرکارچی؟ بعد به خودم میگم خب قرار ازینجا بریم منکه نمیتونم وقتی میرم سر کار اونهمه جادرو بیام که بچه رو بدم مامانش !!!؟؟؟

فقط دعا میکنم ارامشم بهم نخوره و اون زن نتونه تو زندگیم دخالت کنه همیشه ازخداهمینو میخوام ایشالا زودتر خونه بخریم بریم تا منم باخیال راحت استخدامی شرکت کنم 

اصلا نمیخوام تعادل زندگیم بهم بخوره