سال نو مبارک
ازین مناسبتا خوشم نمیاد چون اصلا بلد نیستم چی بگم و انگار روم نمیشه و خودمم ناراحت میشم ولی چه کنم ......
به هرحال عیدهمه مبارک
ازین مناسبتا خوشم نمیاد چون اصلا بلد نیستم چی بگم و انگار روم نمیشه و خودمم ناراحت میشم ولی چه کنم ......
به هرحال عیدهمه مبارک
خیلی وقته اینجاسر نزدم خیلی خیلی سرم شلوغ و اصلا وقت ندارم به شدت دارم درس میخونمو انقد مطلب تو مغزم هست که واقعا احساس خستگی میکنم این دو روزه میخوام استراحت کنم با همه این سخت گرفتنا به خودم هنوزم هدفم واسم مهم و حتما حتما باید یه موقعیت خوب داشته باشم توجامعه تا ادمای دوروورم و مجبورکنم بهم ارزش بدن
با اومدن پسرم خیلی بد بودن باهام اما الان پسرکوچولوم انقد دوسم داره که اونا مجبور شدن دستوپاشونوجم کنن پسرم که کوچیک بود همش مادرشوهرم میخواست شبا نگه اش داره یا وقتی جایی میره اینم باخودش ببره اما پسرم انقدبهم وابسته اس که حتی یه لحظه بدون من نمیمونه حتی اگه باباشم پیشش باشه حتما منم باید باشم... وابستگیش یه سری بدیا داره وخیلی محدودم کرده ولی من عاشق این حالتشم و خب راستش دوس داشته شدنی که میدونی ازته دله خیلی خیلی عالی
اما از شوهرم بگم که گوش شیطون کر خیلی تغییر کرده خیلی مهربون شده وقتی ناراحت یا عصبانی میشم اون اروم میمونه و شوخی میکنه تا جو عوض شه منم اذیتش نمیکنمواخماموبازمیکنم قبلا وقتی میخواستم چیزی بگم یا کاری کنم خیلی فک میکردم که چجوری بگم چون شوهرم دنبال بهونه واسه دعوا بود ولی الان من کاملا خودمم احساساتمو به راحتی بیان میکنم همونجوری که واقعا هستم خودمو نشون میدم و خیلی حالم خوبه تواین سه سال هیچوقت اینجوری نبودم .. وقتی میخوادکاری انجام بده از منم مشورت میگیره و این خیلی حس خوبیه کارای مربوط به خونه رو مثل تغییر دکورو پرده و خرید لباس و... اینا کلا من انجام میدم احساس میکنم اختیار خونمو دارم یجور حس قدرتو مفید بودنه و ازین قضیه خیلی خوشحالم
مثل اوایل ازدواجمون بهش محبت میکنمو اونم کیف میکنه ارامشوازچشاش میخونم و تازگیا فهمیدم چقد ادم حساسیه و حتی شوخیام درباره علاقه نداشتن بهش دلشومیشکنه الان خیلی خوشحالم که حتی وقتایی که ازش دلخوربودم بهش نگفتم دوست ندارم ..... میگه وقتی غذامیخورم بشین پیشم ازصب چی شده تعریف میکنه عین بچه ها که به مامانشون میگن چی تو مدرسه پیش اومده... موقع خواب میگه پیشم بشین ... دلم فلان چیز میخوام واسم بیار و ... منم با کمال میل انجام میدم اونم کیف میکنه دعا میکنم تا اخر همینجوری پیش بره و این حسو دوس دارم ... دیگه با پسرمون بداخلاق نیست خیلی واسش وقت میزاره پسرمونم دوسش داره خیلی منم ازین بابت خیلی خوشحالم
وقتی درس میخونم بوسم میکنه و میگه کیف میکنه که دارم تلاش میکنم میگه دختر باهوشی هستی مطمئنم موفق میشی و من همه جوره حمایتت میکنم توفقط جلو برو ...حس میکنم تکیه گاه دارم و دیگه نمیترسم
این چندوقت همینجوری خوب بودیم باهم امیدوارم ادامه پیدا کنه و خراب نشه امیدوارم کنارهم ارامش داشته باشیمو لذت ببریم خیلی خیلی دعامیکنم مادرش دست ازسر دخالتاش برداره و شوهرمو بین دوراهی نزاره که مجبور یکیو انتخاب کنه