چنتا حس همیشه بامنه ... اکثرا سردمه احساس میکنم از سرما میلرزم بعدیش ترسه ازیه لحظه بعد زندگیم میترسم و غم حسی که از وقتی یادمه پیشم بوده انقد تو زندگیم بدبیاری اوردم که حس میکنم مشکل از منه این منم که ایراد دارم
امروز خونه مامانم بودم رفته بودیم بیرون موقع برگشت پسرم گفت حالش بده و مجبور شدیم بقیه راهو پیاده بریم که هوا بخوره یکم تو راه یجا پر سنگ بود و یه چاله پر آب .. کار موردعلاقه پسرم انداختن سنگ تو ابه وقتی پیش شوهرم باشیم همش سرش داد میزنه و میگه نکن و پسرمم ناراحت میشه منم تو دلم میگم خب چه اشکالی داره بچه اس دیگه انداختن سنگ تو اب کمترین توقع یه بچه اس ولی خب هیچکدوم نمیتونیم اعتراض کنیم... خلاصه داشت سنگ مینداخت تو اب و کیف میکرد منم داشتم به اینکه اگه شوهرم بود الان نمیزاشت پسرم اینکارو کنه فک میکردم و میگفتم چه خوبه که نیست و به پسرم گفتم میتونی ده تا سنگ بندازی تو اب که یهو یه مرد اومد گفت کوچولو خوبه که ماسک زدی ولی نباید به سنگا دست بزنی مریضی هست.... من شوکه شدم یعنی شوهرم نیست ولی بجای اون کسایی هستن که تو ذوقمون بزنن خدا از اسمونم که شده یکیو میزاره جلومون که نزاره حتی یه دیقه کیف کنیم .... واقعا مشکل از منه؟؟؟؟
الان این سه تا حسو باهم دارم سردمه میترسم و ناراحتم
خیلی بده ...حالم خیلی بده واقعا خسته ام این روزا کارم شده سرزنش کردن خودم چرا خودتو لایق این همه حس بد دونستی و میدونی چرا .... چرا قبل بچه دار شدن جدا نشدی از چی ترسیدی ؟؟؟ با همه عذابایی که بهم میداد بازم سکوت میکردم اخه چرا
هروقت باخودم به رفتن فک میکنم یهو پسرم میاد سمتم و حالمو میپرسه و منو میبوسه لبخند میزنه و میره... امروز خم شده بودم کفشاشو بپوشونم سرمو بوسید نگاش کردم داشت بهم لبخند میزد... من جرات ندارم این بچه رو رها کنم و برم
خیلی عذاب میکشم خیلی خسته ام
چن روز پیش زن پسرعموم مرد و بچه ۴ ساله اش موند کاش من بجای اون میمردم دلم مردن میخواد حتی جرات خودکشی ام ندارم البته یبار پسرمو خوابوندم دودکش بخاریو دراوردم خودمم خوابیدم میخواستم بمیریم ولی پسرم انقد بی قراری کرد انقد حالش عجیب شد که مجبور شدم منصرف شم بچه عجیبیه انگار همه چیو حس میکنه
یبار نصفه شب بی صدا گریه میکردم ازخواب بیدارشد گریه کرد گفت مگه نگفتم گریه نکنی اگه بازم گریه کنی میزنمتا ...
این موجود منو حس میکنه... اصلا از بداخلاقیا و داد زدنای باباش ناراحت نمیشه و عادی رفتار میکنه اون عادت کرده ولی من نه
داشتیم چایی میخوردیم پسرم تو تبلتش داشت بازی میکرد شوهرم سرش داد میزد زود بزن دارن میکشنت بی عرضه فقط بلدی حرف بزنی و از این حرفا ... گفتم چیه چرا داد میزنی بچه اس دیگه بزار هرجور دوس داره بازی کنه برگشت با حرص بهم گفت به تو ربطی نداره هرجور بخوام رفتار میکنم خوب میکنم منم سرمو انداختم پایین و ....
چرا باید سهم من یه روانی میشد
هرروز بیشتر میشناسمش بیشتر به شخصیتش پی میبرم و ازاین شخصیت حقیرش چندشم میشه ازش متنفرم قبلا یه زده دوس داشتن تو دلم بود ازش ناراحت بودم ولی نفرت نه .. حتی دوسش داشتم ولی الان روز به روز ازش متنفر میشم حالم ازش بهم میخوره هرروز به طلاق فک میکنم ....
کاش الان جرات داشتمو میرفتم همش به خودم میگم چی میشه مگه پسرت پیش مامابزرگش راحتتره اونم نمیتونه اذیتش کنه پیش اونا نمیتونه اینجوری سرش داد بزنه هفته ای یه روزم میاد پیش من منم به ارامش میرسمو ازین ادم چندش دور میشم اووووف کاش به زودی بتونم اینکارو کنم دیگه مثل قبل از طلاق نمیترسم ...
اوووف سرم درد میکنه حالم بده کی این جهنم تموم میشه اخه