حرف دلم

سلام

همیشه توذهنم حرفایی که میخوام به شوهرم بگموهزاربارمرورمیکنم حتی بلندبلندوقتی به یه جاخیره ام جایی که شوهرمواونجاتصورمیکنم اون حرفارومیزنم شایدیکی ازارزوهام اینه که یه روزصب چمدونموببندم وقتی اون اومد همه حرفاروبهش بگم واون مثل همیشه به یه قیافه منطقی وچشمای خالی ازمحبت بهم بگه در اونجاست اگه دوس نداری میتونی بری من جلوتو نمیگیرم... منم دسته چمدونمو بلندکنم خمش کنم وقتی چمدونورو زمین میکشم سمت در برمو بهش بگم من میرم ولی هرگزنمیبخشمت و ایمان دارم یه روزی بخاطرقلب شکسته من زمین میخوری ....

مطمئنم مجازات دل شکستن خیلی زیادچون با ارزشترین چیزاین دنیای فانی فقط و فقط روح وقلب ادماس

یروزی همه چی تموم میشه ومن ازاین جهنم نجات پیدامیکنم میرم پیش خدا جایی که غموغصه وجودنداره ..به امیداون روز....

لیاقت

سلام

بعضی مرداهستن که ارزوشونه یه زن اهل داشته باشن باهم زندگی کنن خوشبخت شن ولی خدا یکی سرراهشون میزاره که بدبخت شن....بعضیا توحسرت بچه ان عاشق شنیدن صداشن ولی خدانمیده

توکارخدا موندم شوهر من لایق داشتن خونواده نیست لایق داشتن پسرمون نیست اون سربچه یه ساله دادمیزنه فحش میده واقعا واسش متاسفم

اخه این طفل معصوم چی میفهمه اخه به بچه فحش میدن....

خدایا حکمتتو شکر 

جالب

سلام

امشبم مثل هرروزخونه مادرشوهربودیم ماتمام عصرارواونجاییم ینی وقتایی که میتونیم تفریح کنیم باید بشینم چرتوپرت اوناروگوش بدم و درودیوارونگاکنم ومثل ساعت ثانیه هارو تیک تاک کنم 

امشب یه اتفاق جالب افتاد

مثل همیشه مشغول مسخره کردن بقیه بودن...درباره یکی از پولدارای شهرمون حرف میزدن شوهرم گفت گویا این ادم بازنش رفته خرید زنش دوسه تاچیزبیشتربرداشته مرده سرزنش دادزده که چرا اینکاروکردی به اندازه نیازت بردار....بعدشروکردن به مسخره کردن که بااین همه ثروت بازم خسیس یهو خنده ام گرفت اخه چن روز پیش که خمیردندون مچاله شدشو انداختم آشغال کلی دادزدو حرف بارم کرد که تو اسراف میکنی ناشکری و..... 

اخه خمیردندون مچاله شده مگه توش چی داره خب تموم شده دیگه اونوقت داره یه ادم دیگروبخاطرکاری که دقیقا شبیه کارخودش مسخره میکنه ...

فقط مردمو مسخره میکنن به نظر من ینی مطمئنم اگه اینا باهم خواهربرادرنبودن وغریبه بودن همدیگرم مسخره میکردن

خدایامن باکیا زندگی میکنم اخه.... شکر

خوش اخلاق

سلام 

این دوروز شوهرم باهام خوب بود ولی خوشحال نیستم چون رفتارای خوبشو باورنمیکنم چون زودگذرن اون با زبون تندش بازم بهم حمله میکنه میدونم واسه همین حسوحال من توخونه شوهرم دوحالت بیشترنیست یا ناراحتودلشکسته یا هیچ حسی ندارم.... خیلی دلم آرامش میخواد خوشبختی میخواد

کاش بامردی زندگی میکردم که اونم مث من دلش میخواست خونواده داشته باشه

کوچیک شدنم

سلام

امروزباپسرم‌بداخلاقی نکردم خیلی خوشحالم اخه دیروز همش باهاش نامهربونی میکردم ...ولی ناراحتم سراون طفل‌ معصوم خالی میکنم احمقم دیگه پسرم تنهاچیز دوس داشتنی دنیاس که مال منه اون وقت من.....

شب رفته بودیم خونه مادرشوهرم ینی هرشب میریم شوهرم میگه وظیفته که هرروز به مادرم سربزنی وبری خدمت مادرم ...من‌پرستارم دیروزشوهرم حالش خوب نبود بهش سرم وصل کردمو یه امپول زدم امشب جلوهمه گفت الهام بدامپول میزنه فقط مامانم خوب امپول میزنه به درس خوندن نیست که باید بلدباشی ....خیلی ناراحت شدم خیلی از این همه تحقیرخسته شدم شوهرم عادتشه وقتی میخوادازمادرش تعریف کنه همیشه منوخراب میکنه..

چرامردا نمیدونن که مادروهمسر هرکدوم جایگاهی دارن دلیلی نداره مقایسه شون کنی یا برای تعریف ازیکیشون اون یکیو له کنی متاسفانه شوهرم همیشه منوجلوجمع خرد میکنه 

نمیدونم تحمل کردن این همه حقارت مجازات خداست یا امتحانش هرچیه خیلی سخته دلم خیلی شکسته ینی خدا شوهرموبخاطر این همه آزار من مجازات میکنه ؟ینی جواب دل شکستنای منو میده؟

فقط میدونم که از شوهرم متنفرم و مجبورم تحمل کنم ...ای کاش خدا خوشبختم میکرد ای کاش...

عذاب وجدان

سلام

الان پسرموشوهرم خوابیدن دوتاشونم سرماخوردن من وقت پیداکردم که یکم باخودم حرف بزنم دردودل کنم امروزم حالم جالب نیست حوصله ندارم با پسرم بداخلاقی کردم ولی چیکارکنم منم ادمم بعضی وقتا ‌کنترلمواز دست میدم زندگی باادمی که واست ارزش قائل نیست سخته ..سطح خواسته های منی که ارزو داشتم خوشبخت شم وهرجوری میخوام زندگی کنم وبا مردی زندگیمو شریک شم که عین خودم تشنه ارامش ،رسیده به اینکه خودم پسرموبزرگ کنم هفته ای یه روز خونوادموببینن و اون یکم پس اندازمو ازدست ندم تا محتاج کسی نباشم فقط همین....

شوهرم روزی هزاربارمیگه چرابایدمن کارکنم بدم توبخوری ...خیلی دلم میگیره ازین حرف میسوزه دلم چون بخاطرپسرم مجبورم این حقارتوتحمل کنم نمیدونم خدامجازاتم میکنه یا امتحان فقط ازش ممیخوام بهم صبر بده بعضی وقتا ارزومیکنم انقد قوی باشم که بتونم پسرمورهاکنمو برم ولی نمیتونم حتی فکر کردن بهش ازاردهنده اس 

فقط یه چیزومیدونم خیلی خسته ام....جوونی من داره جلوچشمم پرپرمیشه و من نمیتونم کاری واسه خودم بکنم این خیلی سخته...

ظلم

سلام

پسرموالان به زورخوابوندم نمیدونم چرا بهونه میگرفتوگریه میکرد دوس داشت بازی کنه وباصدای بلندیه چیزوتکرارکنه ولی شوهرم یهوعصبانی شدسرش دادزد اون بدترگریه میکرد بعد همش بهم میگفت توبه بچه نمیگی که بخواب وحرف نزن اخه مگه بچه ۱۶ماهه چی میفهمه ...بعدگفت توانقدتلوزیون نگامیکنی بچه پرحرف شده بعدم سازنده تلوزیونوفحش داد بعدم گفت نمیدونم چیکارمیکنی بچه روکه انقدگریه میکنه من دقیقا روبروشم ینی نمیبینه که پسرم خودش گریه میکنه من بچه رو برداشتمورفتم اتاق پشت سرم گفت توبچه رو زرزرو کردی ...همه این حرفاروباعصبانیتوفحش میگفت ...

شوهرم ادم خودخواهی چون وقت خوابش بود اونجوری قاطی کرده بود اون همیشه با این طرزحرف زدنش دلمومیشکنه ومن هیچی نمیگم چون اگه بگم بدتردعوامیشه اصلا حوصله فحش به پدرومادرمو ندارم دیگه خسته شدم از تنش فقط به خدامیگم که جوابشوبده وازصمیم قلبم ارزومیکنم هرچقدکه دلمنو میسوزونه دلش بسوزه نمیدونم چجوری بگم ...من ارزوی مرگشو دارم تا پسرم با ظلم اون بزرگ نشه تو ارامش بزرگ شه اگه شوهرم نباشه ما نجات پیدا میکنین

خدایا منوپسرمو از ظلم این ظالم نجات بده آمییییین.

هیچکس صدامونشنید

سلام

این اولین نوشته منه ..همیشه ارزوداشتم جایی برای ثبت احساساتم داشته باشم ولی میترسیدم کسی ببینه چون دلم نمیخواد اشناهام از حسو حالم خبردارشن ینی میخوام واسه دل خودم بنویسم 

امروز هشت مهر سال نودوهفت...الان پسر ۱۶ماهه ام روی پاهام خوابیده شوهرم بیرون و من مثل همیشه تنهام خیلی وقتا دلم میگیره ولی کسی نیست البته اطرافم پراز ادمایی که میگن واسشون مهم هستم و دوستم دارن ولی تنهایی بااینا پرنمیشه همیشه فک میکردم اگه ازدواج کنم دیگه تنها نیستم دیگه شبایواشکی گریه نمیکنم دیگه احساساتم تو دلم خفه نمیشن نمیدونم کی مقصره ولی من خیلی عذاب میکشم

یه بارعاشق شدم خیلی دوسش داشتم هرکاری میگفت نه نمیگفتم نه ازاجبار که ازعشق ولی اون تغییرکرد به ادم دیگه ای تبدیل شد دیگه پیشش اروم نبودم اذیتم میکرد ازش خواستم مثل قبل شه ولی انگار اون قبلیه یه نقش بوده من ترکش کردم روزای بدی بود تهدیدم میکرد ولی تموم شد سالها گذشت من ازخداخواستم کسی که سهم منه خودش قسمتم شه دیگه دنبال عشق نمیگردم و به خدا اعتمادمیکنم سالها گذشتو اون اومد روز خاستگاری تودلم گفتم خدایا اگه این همون نیمه گمشده منه اگه سهم من خودت درستش کن اگه نه این ازدواج سرنگیره با همه قلبم به خواسپردمش چون سالها روزی هزاربار ازخدا خوشبختی و ارامش خواستم پس مطمئن بودم دستمو رد نمیکنه اون روزا من درسم تموم شده بود من پرستاری خوندم و منتظربودم واسه طرح صدام کنن خاستگارم بامن حرف زد خیلی منطقی به نظرمیومد باشخصیت بود شغل خوب و تحصصیلات عالی با خوانواده ای که ما ازقبل میشناختیم خیلی خوشحال بودم که قرار زندگیمو باهمچین کسی سهیم شم .....

خیلی زودمراسم عقدبرگزار شد و من خودمو بایه حلقه خوشگل تو دستم دیدم کنارمردی که میگفت خیلی ازمن خوشش اومده و ازچشماش محبتومیدیدم ولی همه اینا خیلی زودتموم شد 

اصرارنامزدم برای رابطه جنسی وازدست دادن دختربودنم که زندگی خیلیارو نابودکرده خیلیارو مجبوربه تحمل کرده ازجمله من.... رفتارهای عجیب نامزدم شروشد مشکلات شروشد از دورکردن من ازفامیلام گرفته تا دروغش وبردن خواهرش به مسافرت خواهری که درتمام عمرش حتی یکبارم باهاش گردش نرفته و حالا با اومدن من براش عزیزشده به حدی که به من دروغ گفت و اونو بردمسافرت باخودم میگفتم همه واسه نامزدشون میمیرن ولی این چرابامن اینکارو کرد اون روزا میخواستم جداشم پدرم اصرارمیکرد ولی چطوری میگفتم که دختربودنم رو ازدست داد آخ.....

بابی میلی ازدواج صورت گرفتو من هر روز توخونه تنهابودم شوهرم از سرکارمیومدبدون اینکه لباسشو عوض که ناهارمیخورد میخوابیدبعد میرفت بیرون تا ساعت ده شب هر تعطیلی که پیش میومد بادوستاش به سفرمیرفت کلا برای خودش زندگی میکرد من تنهاتراز همیشه عذاب میکشیدم خواستم برگردم پدرم گفت آبرومون میره تو مطلقه میشی.... من سوختم به معنای واقعی سوختم یه دختر۲۴ساله مرد....

طرحم روشروکردم کار حالموخوب کرد چون جایی برای رفتن نداشتم باید مثل بقیه به زندگیم ادامه میدادم حامله شدم برای خودم زندگی میکردم ازشوهرم نفرت داشتم تحمل کردن خیلی سخت بود ولی سرنوشتم بود کاری ازمن ساخته نبود تو تموم دوران بارداری و دنیا اوردن پسرم تنهابودم همه کاراموخودم انجام میدادم روزی که پسرمو اوردیم خونه شوهرم گفت این بچه مال منه نه تو....

هنوزنمیتونستم درک کنم ینی چی اون روز دلم به حال پسرم سوخت واز اوردنش پشیمون شدم ولی بهش قول دادم هرگز تنهاش نزارم ازون موقع به بعد همه دنیام بچه ام بود اختلافات بیشترشده بود خونواده شوهرم چون دیگه مطمئن شده بودن نمیتونم طلاق بگیرم بیشتر اذیتم میکردن حتی شوهرموتحریک میکردن با همه ثروتی که داره پولی که از طرح جمع کرده بودم رو ازم بگیره و من ازطمع انسانها افسوس  میخوردم