سلام
این اولین نوشته منه ..همیشه ارزوداشتم جایی برای ثبت احساساتم داشته باشم ولی میترسیدم کسی ببینه چون دلم نمیخواد اشناهام از حسو حالم خبردارشن ینی میخوام واسه دل خودم بنویسم
امروز هشت مهر سال نودوهفت...الان پسر ۱۶ماهه ام روی پاهام خوابیده شوهرم بیرون و من مثل همیشه تنهام خیلی وقتا دلم میگیره ولی کسی نیست البته اطرافم پراز ادمایی که میگن واسشون مهم هستم و دوستم دارن ولی تنهایی بااینا پرنمیشه همیشه فک میکردم اگه ازدواج کنم دیگه تنها نیستم دیگه شبایواشکی گریه نمیکنم دیگه احساساتم تو دلم خفه نمیشن نمیدونم کی مقصره ولی من خیلی عذاب میکشم
یه بارعاشق شدم خیلی دوسش داشتم هرکاری میگفت نه نمیگفتم نه ازاجبار که ازعشق ولی اون تغییرکرد به ادم دیگه ای تبدیل شد دیگه پیشش اروم نبودم اذیتم میکرد ازش خواستم مثل قبل شه ولی انگار اون قبلیه یه نقش بوده من ترکش کردم روزای بدی بود تهدیدم میکرد ولی تموم شد سالها گذشت من ازخداخواستم کسی که سهم منه خودش قسمتم شه دیگه دنبال عشق نمیگردم و به خدا اعتمادمیکنم سالها گذشتو اون اومد روز خاستگاری تودلم گفتم خدایا اگه این همون نیمه گمشده منه اگه سهم من خودت درستش کن اگه نه این ازدواج سرنگیره با همه قلبم به خواسپردمش چون سالها روزی هزاربار ازخدا خوشبختی و ارامش خواستم پس مطمئن بودم دستمو رد نمیکنه اون روزا من درسم تموم شده بود من پرستاری خوندم و منتظربودم واسه طرح صدام کنن خاستگارم بامن حرف زد خیلی منطقی به نظرمیومد باشخصیت بود شغل خوب و تحصصیلات عالی با خوانواده ای که ما ازقبل میشناختیم خیلی خوشحال بودم که قرار زندگیمو باهمچین کسی سهیم شم .....
خیلی زودمراسم عقدبرگزار شد و من خودمو بایه حلقه خوشگل تو دستم دیدم کنارمردی که میگفت خیلی ازمن خوشش اومده و ازچشماش محبتومیدیدم ولی همه اینا خیلی زودتموم شد
اصرارنامزدم برای رابطه جنسی وازدست دادن دختربودنم که زندگی خیلیارو نابودکرده خیلیارو مجبوربه تحمل کرده ازجمله من.... رفتارهای عجیب نامزدم شروشد مشکلات شروشد از دورکردن من ازفامیلام گرفته تا دروغش وبردن خواهرش به مسافرت خواهری که درتمام عمرش حتی یکبارم باهاش گردش نرفته و حالا با اومدن من براش عزیزشده به حدی که به من دروغ گفت و اونو بردمسافرت باخودم میگفتم همه واسه نامزدشون میمیرن ولی این چرابامن اینکارو کرد اون روزا میخواستم جداشم پدرم اصرارمیکرد ولی چطوری میگفتم که دختربودنم رو ازدست داد آخ.....
بابی میلی ازدواج صورت گرفتو من هر روز توخونه تنهابودم شوهرم از سرکارمیومدبدون اینکه لباسشو عوض که ناهارمیخورد میخوابیدبعد میرفت بیرون تا ساعت ده شب هر تعطیلی که پیش میومد بادوستاش به سفرمیرفت کلا برای خودش زندگی میکرد من تنهاتراز همیشه عذاب میکشیدم خواستم برگردم پدرم گفت آبرومون میره تو مطلقه میشی.... من سوختم به معنای واقعی سوختم یه دختر۲۴ساله مرد....
طرحم روشروکردم کار حالموخوب کرد چون جایی برای رفتن نداشتم باید مثل بقیه به زندگیم ادامه میدادم حامله شدم برای خودم زندگی میکردم ازشوهرم نفرت داشتم تحمل کردن خیلی سخت بود ولی سرنوشتم بود کاری ازمن ساخته نبود تو تموم دوران بارداری و دنیا اوردن پسرم تنهابودم همه کاراموخودم انجام میدادم روزی که پسرمو اوردیم خونه شوهرم گفت این بچه مال منه نه تو....
هنوزنمیتونستم درک کنم ینی چی اون روز دلم به حال پسرم سوخت واز اوردنش پشیمون شدم ولی بهش قول دادم هرگز تنهاش نزارم ازون موقع به بعد همه دنیام بچه ام بود اختلافات بیشترشده بود خونواده شوهرم چون دیگه مطمئن شده بودن نمیتونم طلاق بگیرم بیشتر اذیتم میکردن حتی شوهرموتحریک میکردن با همه ثروتی که داره پولی که از طرح جمع کرده بودم رو ازم بگیره و من ازطمع انسانها افسوس میخوردم