منتظرش بودم بیاد واسه ناهار هی زیرغذارو روشن میکنم گرم بمونه خاموش میکنم میگم الان میاد که دیدم خبری نیست ازش زنگ زدم گفت رفته ملاقات پسر برادرش که بستریه یه لحظه پشت تلفن شوکه شدم به زور دهنم بازشد پرسیدم چرا مارونبردی گفت شمارم میارم گفتم چرا خبر ندادی منتظرت بودم گفت یادم نیوفتادددددد ..... به ذور یه خدافظی کردم و قطع کردم
چییییییی ینی چی یادم نیوفتاد ینی چی بدون اینکه بیای خونه میری اونجا ینی چی که تنها میری ینی چییییی که یادت نیوفتااااااد اوووووف دارم دیوونه میشم شرو کردم به ورزش به قصد کشت داشتم ورزش میکردم یهو نفسم گرفت بالا نمیومد پسرمو نگا کردم نهههههه هنوز واسه بی مادرشدن کوچولویی نشستم ...الهام اروم باش نفس بکش.... اوووووف فک کنم بهتر شدم ...بی اهمیت بودنت که چیز تازه ای نیست... اینهمه حساسیت واسه چیه اخه لعنتی عادت کن عادت کن
اینکه چرا لایق این حقارتم سوال بی جوابیه که سه سال همه مغزمو گرفته ولی یه چیز جالب چرا مثل همیشه یه گوشه ننشستم گریه کنم و قیافه مظلومارو به خودم بگیرمو افسرده شم و هی بگم خدایا چرا چرا خدایا چرا منو نمیبینی..... اینبار فقط عصبانی شدم فقط جوش اوردم با اینکه خطرناکتر بود ولی نسبت که حالت قبلی بیشتر دوسش دارم
خیلی واسم جالب اینهمه تغییر واقعا وجودم روحم تغییر کرده عکس العمل ناخودآگاهم به اتفاقات یهویی تغییر کرده احساس قوی بودن میکنم
یه چیز خوبه دیگه اینکه قرار نیس فردا ناهار بپزمو وقت بیشتری واسه درس خوندنوبا پسرم بودن دارم
هنوزم نیومده یه ساعتونیم واسه ملاقات یه بچه نه ماهه زیاد فک کنم شاید دلشواسه زن داداشش تنگ شده بوده همونی که همش منو باهاش مقایسه میکنه زن رویاهاش
یه سوال چرا تو روزای سخت منوپسرم کنارمون نیست چرا واسه ما از ناهارو کارش نمیزنه چرا واسه ما ناهار خوردن و کار میشه بهونه واسه نبودن شاید جوابش همون "یادم نیوفتاد خبربدم" که خودش گفت .....