حالم بده خیلی

چن روز استرس دارم نمیدونم چرا اصلا حالم خوب نیس انگار قرار اتفاق بدی بیوفته

 

تولد پسرم ۲۰ام بود و بعد اون روز مادرشوهرم باهام حرف نمیزنه نمیدونم چرا البته عادتشه بعضی وقتا اینکارو میکنه و خودش خوب میشه اینبار طولانی شده امروز زنگ زدن ازش پرسیدم چیشده که اینجوری میکنی اول انکار کرد بعد گفت یه چیزی شنیدم هرچی اصرار کردم نگفت که نگفت 

گفت ادم حرفارو نمیزنه که گفتم باید بدونم دلیل رفتارت چیه یا نه خلاصه نگفت خدافظی کردیم

انقد اعصابم خورد مجبورم هرروز برم خونه ای که ادم حسابم نمیکنن همش خودمو لعنت میگم که چرا انقد جرات ندارم که این بچه رو بندازم برم

نمیتونم به شوهرم چیزی بگم چون میدونم اخرش من بد میشم باز و دعوا راه میوفته ولی مطمئنم اگه مادرشوهرم حقو به خودش میداد الان صددرصد گفته بود 

هرچیزی میشه به جاریم میگه حتی از بقیه ام ناراحت باشه سراون بیچاره خالی میکنه ولی نمیدونم چرا ازمن میترسه و نمیگه اصلا حرفاشو به من نمیگه حتی اگه ازخودم ناراحت باشه اونم از شوهرم میترسه فک کنم چون شوهرم یه جوریه که اگه حرف خاله زنکی باشه اصلا نمیشنوه کی مقصره کی نه قاطی میکنه کلا 

ازینکه مجبورم بین این ادما باشم عذاب میکشم ولی یه چیز دیگه تو دلم هست خیلی استرس دارم نمیدونم چرا ... یجور بیماری اعصاب هست که طرف همش مضطرب و دلشوره داره بی دلیل فک کنم منم اونجوری شدم

همش گریه م میاد اصلا نمیدونم واسه خودم چیکار کنم اخه دلیلشو نمیدونم واقعا 

پنجشنبه خونه مامانم اینا بودم شب حالم بد شد سردردوتهوع به روی خودم نمیاوردم ولی نتونستم تحمل کنم رفتم دکتر فشارم ۷ بود اولین بار بود اینجوری میشدم سرم نوشت دکتر پسرم گریه میکرد منم گفتم رگمو بگیر خودم خونه سرم وصل میکنم سرم که تموم شد حالم بهتر شد دیشب باز حالم بد شد ولی متفاوت بود گر گرفتم و چشام بسته میشد 

نمیدونم چرا اینجوری شدم امروز صبم حس میکردم باد کردم مخصوصا صارتم و دست چپم ....

بابام هی میگفت ازچیزی ناراحتی منم میگفتم نه ولی فک کنم این حال خراب چن وقتم منو اینجوری کرده میدونم قلبم خستع اس بدنم از تو داغون ولی چیکار میشه کرد 

 

سعی میکنم قوی باشم ولی...

سلام

بازم دلم گرفته دو روزه پسرم شهربازی میخواد امروز به شوهرم گفتم میخوام ببرمش اجازه نداد شهربازی سر کوچه مونه...

بیشتراز خودم واسه پسرم ناراحت میشم ولی میگم باز خداروشکر پسر و بزرگ که شد اختیارش دست خودش میشه و ایشالا خدا سهم خوشبختی منم به اون بده اگه دختر بود زندگیش مثل من میشد ...

از کمبودمحبتو توجه و زندگی عادی مثل زتدگی شوهرم که همه چیزش سرجاش خونواده دوست گردش مسافرت... علاقه های که داره رو به راحتی انجام میده، اگه بگذرم فقط و فقط این حبس شدن تو خونه آزارم میده واقعا عصبی شدم سعی میکنم نکات مثبت زندگیمو بیینم و یکم خوشحال شم حتی تو اوج نا امیدی ولی خب یه چیزی کمه دیگه بیشتر از همه احساس خستگی ازارم میده 

ینی میشه یروز این مرد تو زندگیم نباشه کاش میتونستم بکشمش واقعا کاش میتونستم حذفش کنم یکی نیس بگه جرات داری طلاق بگیر برو ..

یه ادم بی اراده و ترسوام که غیر خودم یه بچه رو نابود کردم تنها حسی که به خودم دارم اینه ...