حالم بده خیلی
تولد پسرم ۲۰ام بود و بعد اون روز مادرشوهرم باهام حرف نمیزنه نمیدونم چرا البته عادتشه بعضی وقتا اینکارو میکنه و خودش خوب میشه اینبار طولانی شده امروز زنگ زدن ازش پرسیدم چیشده که اینجوری میکنی اول انکار کرد بعد گفت یه چیزی شنیدم هرچی اصرار کردم نگفت که نگفت
گفت ادم حرفارو نمیزنه که گفتم باید بدونم دلیل رفتارت چیه یا نه خلاصه نگفت خدافظی کردیم
انقد اعصابم خورد مجبورم هرروز برم خونه ای که ادم حسابم نمیکنن همش خودمو لعنت میگم که چرا انقد جرات ندارم که این بچه رو بندازم برم
نمیتونم به شوهرم چیزی بگم چون میدونم اخرش من بد میشم باز و دعوا راه میوفته ولی مطمئنم اگه مادرشوهرم حقو به خودش میداد الان صددرصد گفته بود
هرچیزی میشه به جاریم میگه حتی از بقیه ام ناراحت باشه سراون بیچاره خالی میکنه ولی نمیدونم چرا ازمن میترسه و نمیگه اصلا حرفاشو به من نمیگه حتی اگه ازخودم ناراحت باشه اونم از شوهرم میترسه فک کنم چون شوهرم یه جوریه که اگه حرف خاله زنکی باشه اصلا نمیشنوه کی مقصره کی نه قاطی میکنه کلا
ازینکه مجبورم بین این ادما باشم عذاب میکشم ولی یه چیز دیگه تو دلم هست خیلی استرس دارم نمیدونم چرا ... یجور بیماری اعصاب هست که طرف همش مضطرب و دلشوره داره بی دلیل فک کنم منم اونجوری شدم
همش گریه م میاد اصلا نمیدونم واسه خودم چیکار کنم اخه دلیلشو نمیدونم واقعا ![]()