خاطره

سلام

دیروز شوهراجازه داد برم خونه مامان بزرگم دوسال میشدکه نرفته بودم ینی اجازه شو نداشتم واااای که چقد دلم تنگ شده بود واسه اون خونه ،حیاطش، آشپزخونه ای که اوپن نیست درای چوبی اون بوی خاص .... خیلی خوب بود خیلی دلم واسه مامان بزرگو بابابزرگم تنگ شده بود خیلی زیاد شوهرم فک میکنه کم مونده بمیرن واسه همین گذاشت برم ولی ماشالا باسن زیادشون سرپان خدارو شکر خداروشکر ادما چرا فک میکنن فقط پیرا میمیرن؟!!!

وقتی فک میکنم میبینم چقد زندگیمو تحت کنترل گرفته من نمیتونم هروقت خواستم خونوادموببینم  نمیتونم فامیلامو ببینم حتی مامان بزرگوبابابزرگمو با دوستام که کلا قطع رابطه شدم حتی اوایل ازدواج نمیزاشت با داداشم تو تلگرام حرف بزنم ولی خودش چی ؟چی تو زندگیش عوض شد؟ همه چی زندگیش سرجاش فقط من اضافه شدم که اونم خودش خواستو فک کنم خیلی پشیمون بود مخصوصا اوایل ازدواج.... وقتی تو ماه یبارباهام وقت میگذروند میگفت امروزم خراب شد ... یاد اون حرفاکه میوفتم ازخودم متنفرمیشم اون موقع بچه ای ام درکارنبود چرا به جداشدن فک نمیکردم چرا انقد خودمو حقیر کردم لیاقتم اون بود؟؟! من تو حال الانم هیچکسو جزخودم مقصرنمیدونم راستش هیچوقت به طلاق فک نمیکردم اصلا یادم نمیوفتاد انگار چیزی به اسم طلاق نیست اولین خودش ازین جمله استفاده کرد وقتی یه بچه دوسه ماهه توبغلم بود و دعوامون شد بهم گفت برو

تحقیرشدن حس خیلی بدیه من خوشبخت نیستم و اگه به گذشته برگردم هیچوقت بااین ادم ازدواج نمیکنم 

چن روزپیش داشتم غذامیخوردم ازصب هیچی نخورده بودم یهو برگشت گفت من خیلی خسته میشم تورونبین که نتونستی کارکنی عرضه (نمیدونم املاشو درست نوشتم یا نه)نداشتی منم یهو دیوونه شدم دادزدم غذاروپرت کردم و گفتم همیشه سرغذا اینجوری میکنی و بلندشدم رفتم بهم گفت دیوونه ای رفتارات نرمال نیست و اخرشم گفت مثل یه استخون توگلوم گیر کردی.... چندروزه این جمله توذهنمه و عذابم میده و همش خودمو لعنت میفرستم واسه کسی که لیاقت داشتن خونوادرو نداشت خونواده درست کردم ازخودم گذشتم تا توزندگیش شکست نخوره تا زیربار گناه نباشم

ولی چه میشه کرد تقدیرمن این بود بعضی وقتا میگم خدایا چرا انقد سیاه کشیدی منو چرا.....

خوشبخت نیستم ولی خوبم ارومم واقعا دلم میخواد شغل داشته باشمو اجازه ندم محدودم کنه حبسم کنه 

سلام

اینروزا همه چی خوبه نمیدونم من تغییرکردم یا اون ....ولی مهربون شدیم باهم و من دوس دارم بیشتر خونمون باشیم دوس ندارم زیاد برم خونه مامانم اینجاروبیشتر میخوام انگار ارامش هست شوهرم گوش شیطون کر بهم توجه میکنه احساس میکنم منو میبینه حس خوبیه با ارزش بودن

ولی یچیزبد تو دلم هست نمیدونم چرا نگرانم انگار مغزم تنظیم شده دنبال مشکل بگرده و نگرانم کنه همش دعا دعا میکنم زودتر خونه بخریمو ازینجا دور شیم مادرشوهرم یه انرژی منفی بهم میده همش کارایی میکنه که ارامشم بهم بخوره همش اصرار داره به خوردوخوراک شوهرم برسه و پسرم اونو دوس داشته باشه چند روز پیش رسما داشت گلایه میکرد که چرا پسرم اونو دوس نداره .... اخه ادم از بچه ۲۰ ماهه گلایه میکنه بعدشم دوس داشتنو به چی میگه نمیدونم خب من مادر اونم ازصب تا شب با منه خب درست بیشتراز بچه های دیگه بهم وابسته اس ولی من چیکار کنم ... اخه چرا باید ازینکه پسرم وابسته منه گله کنه واقعا واسش متاسفم

من سه ماهی که میرفتم سرکارو پسرمو نگه میداشت کیف میکرد همش میگفت ازبغل من بغل تو نمیاد اخه من چی بگم به این زن رسما میخواد اونو بیشتر از من بخواد ولی نمیدونه که اگه قرارباشه پسرم منو ول کنه که من اصلا این زندگیرو ادامه نمیدادم و تنها دلیل اینجا موندم پاره تنمه

اگه ازینجا دورشیم کمتر میبینیمش و انقد بهم فشار نمیاد همش فک میکنم اگه برم سرکارچی؟ بعد به خودم میگم خب قرار ازینجا بریم منکه نمیتونم وقتی میرم سر کار اونهمه جادرو بیام که بچه رو بدم مامانش !!!؟؟؟

فقط دعا میکنم ارامشم بهم نخوره و اون زن نتونه تو زندگیم دخالت کنه همیشه ازخداهمینو میخوام ایشالا زودتر خونه بخریم بریم تا منم باخیال راحت استخدامی شرکت کنم 

اصلا نمیخوام تعادل زندگیم بهم بخوره 

 

عذاب وجدان

سلام

دوتا اتفاق افتاده که سرش واقعا عذاب وجدان دارم

یکیش اینکه چندهفته پیش مادرشوهرم عدس میخرید شوهرم گفت واسه مام ۴کیلوبخر خلاصه خرید و یه روزکه خونشون بودیم گفت همینجوری بزاری یخچال یکم بعدگفت شما کم کم میخورین دیگه اره .... من ازحرفاش تعجب میکردم ولی خب زیاد اهمیت ندادم اومدیم خونه و من عدسارو میخواستم بریزم تو ظرف و بزارم یخچال که یهو دیدم یه چیز سفید هست برداشتم دیدم دستمال کاغدی مچاله شدست که توش یه چیزی شبیه خاکستر.... خلاصه به شوهرم نگفتم فک کنم اون روزا زیاد باهاش حرف نمیزدم شایدم قهربودیم نمیدونم خلاصه رفتیم خونشونو قضیه رو جلوهمه گفتم و مادرشوهرم گفت من نمیدونمو اونورونگا کرد همه ام گفتن حتما واسه خراب نشدنش گذاشتن .... خب حالا اینکه چرا من تاحالا همچین چیزی ندیدمو چراوقتی بابام یاشوهرم عدس میخره همچین چیزی نبوده و چراتو۴کیلو عدس ما دل فروشنده سوخته و چیزی واسه خراب نشدن گذاشته و چرا وقتی اون فروشنده انقدمهربونه پس عدس مادرشوهرم ازینا نداشته که گفت من خبرندارم و.....بماند من عذاب وجدان اینو دارم که  این چیز مشکوک طلسمو دعا واینا نباشه و من اشتباه قضاوت میکنم 

و بعدی اینکه بخاطراگزما رو دستم به مامانم گفتم ازیه دکتروقت بگیره و اون بعدیه هفته تلاش موفق شد وقت بگیره و میگن دکترخوبیه سرش شلوغ بعد بهم گفت یکشنبه ینی دیروز وقت داد که من نمیتونستم برم خودم زنگ زدمو به منشی گفتم که واسه یکشنبه به اسم من وقت دادین لطفا بزارین واسه چهارشنبه که اون شرو کرد سوال پرسیدنو اینکه کی زنگ زدی کی وقت داده و.... منم جواب میدادم در نهایت احترام راستش بخاطر رشته ام واسه کسایی که با بیمارا سروکار دارن خیلی احترام قائلم خلاصه یهو منشی گفت به اسم تو وقت ننوشتن و من گفتم همین یه ساعت پیش به مامانم گفتین یکشنبه بیاد و اون بازم سوال پرسیدو من جواب میدادم ولی یهو سرم دادزدو جوری حرف زد انگار من یه احمقم که همه چیو قاطی کرده و بهم برخورد راستش خیلی برخورد صدامو بردم بالاو ازش خواستم درست حرف بزنه ولی اون بیشتر دادزد منم گفتم فک کردی چی هستی یه منشی دیگه .... و خلاصه بحث کردیمو تلفنو قط کرد

ومن ازون جمله" یه منشی دیگه" خیلی عذاب وجدان گرفتم و واقعا ناراحتم با اینکه تقصیر من نبودو اون با من بد حرف زد ولی خب نباید اون حرفو میزدم ولی متاسفانه اهل معذرت خواهی نیستمو معمولا تو دعواها به همیین دلیل سکوت میکردم قبلا چون ازحرف کم نمیارمو میزنم کل شخصیت طرفو نابود میکنمو بعدا نمیتونم معذرت بخوام ولی خب تازگیا به کسی اجازه نمیدم بهم توهین کنه و بخاطر همین اینبار اینجوری شد ....

ایشالا دفعه بعد سعی میکنم حرفای کوبنده نگم