اسباب کشی
ذهنم خیلی درگیر اصلا نمیدونم ازکجاشروکنم به نوشتن خیلی چیزا توذهنم هست ولی اول ازهمه باید ادامه پست قبلو بنویسم اون روز حالم بدبود وقتی شوهرم اومدخیلی عادی وخوب رفتارکردومیخندیدن اونوپسرم وهمچنان من جرات نکردم بلن شم برم ازون خونه الانم جرات ندارم ظاهر زندگیمون عادی شاید ازنظرشوهرم باطن زندگیمونم عادی ولی از نظرمن نه ... حالم بده
این روزا درگیراسباب کشی بودیم ودیشب اولین شبی بودکه تو این خونه جدیدخوابیدیم البته وسایل پخشن تو حال هنوز و جابجانکردیم همه جا داغون من اصلا دیشب نتونستم بخوابم یادم نمیاد ولی خوابای بدی ام دیدم و پسرم بیدارم کردکه جاشو خیس کرده و خلاصه این ازشروع امروز ....
الانم دلم یجوریه نمیدونم چمه البته دیروزم ناراحت شدم چون شوهرم تو اسباب کشی تحت فشاربودالبته خودش به چیزی دست نزد اومدن جم کردن ولی خب نمیدونم چرا عصبی بود خلاصه سرمن خالی میکرد ساعت ۵ گفتن میان وسایلو ببرن که منم همه روجم نکرده بودم واول سراون دعوام کرد ومنم سکوت کردم اومدیم خونه جدید به منو پسرم گفت تو اتاق بمونین بعد پسرم گفت باشه یکم بعد پدرشوهرم پسرمو صداکرد پسرمم ازترس اینکه باباش دعواش نکنه چون گفته بود بمون تواتاق نرفت بعد شوهرم اومد دوباره دعواش کرد که چرا بابابزرگ صدات میکنه نمیری طفلک هنگ کرده بود نمیدونست دیگه چیکارکنه درهرصورت مورد خشم قرار میگیره تودلم گفتم عیب نداره عزیزم یواش یواش یادمیگیری چجوری رفتار کنی ولی حس میکنم یواش یواش داره مظلوم میشه ازبس سرش داد میزنه اینکارو بکن اینکارو نکن حس میکنم داره اعتمادبه نفسش میادپایین وخب کاری ازمن برنمیاد خودمن انقد شکسته ام و انقدخسته ام که نمیتونم واسه کسی کاری کنم .... منم گفتم یخچالو بزنیم برق همه گوشتاوسبیزیا روبزاریم توش گفت نه نه نباید یه ساعت بزنی گفتم اروم گفتم اخه خراب میشن که حالا نوبت من شدو منو مورد خشمش قرار دادو واقعا حالم بدشدو رفتم اتاق چشام خیس شد پسرمم هی میگفت گریه نکن گریه نکن حوصله اونم نداشتم ویواش یواش وسایلو جابجا میکردم ولی واقعا گریه نکردم ینی بعد اون شبی که قلبم دردکرد نمیتونم گریه کنم نهایت همون چشام خیس میشه خلاصه شوهرمم گفت اول خونه بازگریه کردی خدا اخرعاقبتمونو بخیر کنه و اروم به خودش میگفت واسه چی میاریش این خونه بزار بمونه توهمون خونه کوچولوو بد بمیره لیاقتش اونجاست
لیاقت شوهرم چیه؟؟ لایق منو پسرم هست؟ حتما هست که خدا داده حتما لیاقت منم هرروز توهینو تحقیرو پایین بودن سرمه
خب این از شرو زندگی توخونه جدید کلا از جدیداخوشم نمیاد همیشه همه چی بدشرومیشه واسم
دوروز بعداون شب داشتم کتاباروجم میکردم دیدم یه پوشه هست تو کاغذای طلاق و دادگاه شوهرم بود حکم دادگاه این بودکه خواهان ینی دختره میگه به دلیل اخلاقای خاص این اقا نمیتونم باهاش زندگی شروکنم (من خیلی خوب میدونم اخلاقای خاص ینی چی ۵سال دارم عذاب همین بداخلاقیاوبی منطقیارو میکشم)وخوانده ینی شوهرم گفته بودکه من راضی به طلاق نیستمو ما وقت زیادیو گذروندیم هیچ مشکلی نداریم خواهان باتحریک دیگران داره ازمن جدامیشه
ودادگاهم که به نفع شوهرم رای داده بودو حالا بعدا دوباره دادگاه تشکیل شده و جداشدن چون شوهرم میدونست با یکی دیگه اس دختره
خلاصه شب بهش گفتم که کاغذای زن قبلیتو یه جا جم کردم اونجاس برو وردار گفت من چیکار دارم اونارو گفتم شاید بخوای یادگاری نگه داری و رفتم موقع خواب بهم گفت خیلی دوست دارم خیلی خوبه که هستی پیشم و منم با تمسخر لبخندزدمو منو گرفت گفت توچشام نگاه کن نگا کردن زل زد توچشام بلندگفت من خیلی دوست دارم ...گفتم چه پررویی توچش ادما نگاه میکنی دروغ میگی حس میکنم نمیشناسمت .... گفت ببین این کاغذارونگه داشته بودم بهت نشون بدم(منظورش هرکیه که زنش شه) اوایل خیلی دنبالشون گشتم ولی پیدانکردم حالام دیدی که دادگاه به نفع من رای داده بودومن بی گناهم(حالا راستو دروغ حرفش پای خودش ولی بعضی چیزارونمیشه با قانون توضیح دادکه حق یا نه ولی من خیلی خوب اون دخترومیفهمم که چرا رفته و ازنظرمن اصلا کارش خیانت نیست یه سال بوده کلا همو نمیدیدن اینم موقعیت پیش اومده واسش و جداشده خودشو نجات داده ولی خب بازم میگم نظردادن درباره بعضی چیزا کاراسونی نیست)
خلاصه کارایی که کرده مثل عکس و نوشتن اسمشم انکار نکردو منظور حرفاش این بودکه بهم خیانت کرد الان خوشبخت داره زندگی میکنه وانگار این ناراحتش کرده.... شوهرم همین یه ساله اخر که اینکاراروکرده وقبلام گفتم یکی بهش گفتع که دختره خوشبختوموفق چون من یادمه اوایل که درباره نامزدی قبلیش ازش پرسیدم گفت تازه جداشده بودیم داییش اومدگفت دخترمونوحلال کن این زندگیشم داره خراب میشه بعدم ما که نامزدکردیم مامان دختره پش سر شوهرم گفته که یکیو گرفتع دماغشم عمل کرده ولی دخترمنو بدبخت کرد
منظورم اینکه شوهرم فک میکرد دختره بدبخت نمیدونم شایدم هست شاید پیش اون ادم حالش خوب نیست ولی ظاهر زندگیش چیزدیگه ای و الان شوهرم فهمیده دکترا میخونه و خوشبخته بهم ریخته ...یادمه پارسال هی ازخودش عکس میگرفت واسم عجیب بود چون اصلا اهل عکس نیست دیدم میزاره پروفایل اینستا البته بعدشم ورداشتو کلا اهل اینستا و اینچیزا نیست الان میفهمم که بخاطر اون دختره میذاشته که اگه اونم مثل خودش که تو اینستا عکس پروفیلشو دیده بود ،ببینه فک کنه که اووو چه عکسایی اینم خوشبخت .....
کلا چیزایی که فهمیدم از حرفاش این بودکه دوس داشتنی درکارنیست ولی چون دختره بهش خیانت کرده و ابروشوتوشهر کوچیک برده (گفته بودن معتاد فلان ... دخترمونم طلاق گرفت) باید الان عذاب بکشه واینکه الان زندگی خوبی داره شوهرمو عذاب میده
و هی به من میگفت خداصبرش زیاد
حرفای اون شب یجوری بودکه فهمیدم اصلا بحث دوسداشتن نیست و شوهرم گفت حکمت خداست اون بامن اونجوری کرد عوضش تواومدی توخیلی مهربونی ومنو خیلی دوس داری
ازون موقع حالم یکم بهتربود که دیروزباز با تندیش حالمو گرفت البته تو این چندروزم موقعیتش بودکه حالموبگیره و تندی کنه ولی من خیلی ارومو منطقی رفتارمیکردم هی ازش تشکرمیکردم بابت زحمتایی که میکشه واونم یهو اروم میشد تودلم خنده ام میگرفت میگفتم خدایا راس میگن مردا عین بچه هان
ولی خب منم ادمم نمیتونم هی منطقی باشم هی اون بخوادحمله کنه هی من نازشوبکشم و ارومش کنم اسباب کشی سخته منم خیلی خسته شدم هم بچه هم درس هم وسایل .... چرا من هی درک کنم ولی درک نشم
چی بگم دیگع نهایت همه اینا یه حس بد تودلمه که اونم احساس تنهایی
ولی واسم جالب که تمام این مدت گریه نکردم الانم گریه نمیکنم اصلا دست خودم نیست بعداون شب حس میکنم چیزی تو سینه ام نیست واقعا قلبم شکست؟ همه این سالها که عذاب کشیدم و بی دلیل خیلیا باهام دشمنی کردن و شوهری که هی حرفایی زدکه واقعا توهین میدونستمشون کوچیک شدنمو حس میکردم اخرش قلبم شکست؟نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ولی واقعا به هیچی حس ندارم ازدیدن ناراحتی کسی ناراحت نمیشم یه اتفاق خوووووب باعث نمیشه ذوق کنم به هرحال هرچی که هست این منم هدفام هنوزیادمه کم مونده به امتحان مطمئنم قبول میشم بعدم دکترا فقط دوسه سال باید زحمت بکشم من باید برم تو جامعه اونم به عنوان هیئت علمی دانشگاه باید مغرورشم باید بهترین شم و ازشوهرم فاصله میگیرم راستش همه این چندروز بعد اون شب که میگفت زنا فلانن تو اصلا مثل زنا نیستی که به شوهرشون برسن منم مثل زنا شدم غذاو ابو گرفتن ناخوناو دم به دیقه تشکرو ولییییی محبت نکردم اصلا محبت نکردم و این باعث شد اون حرفارو بزنه تو دلم گفتم چی شد توکه میگفتی دس کشیدن بوسیدن بغل کردن اینا محبت نیست محبت اینه به شوهرت برسی حالا منم مثل خودش شدم به قول خودش تو رفتارم نشون دادم دوسش دارم واصلا نگفتم اصلا کارای عاشقانه نکردم پس چرا نتونستی تحمل کنی ازون شب به بعد که من اینکارارو کردم اون حرفارو زد و هرروز بهم میگه دوست دارم و وقتی پسرم حواسش نیست میاد بغلم میکنه ....
انسان عجب موجودیه مخصوصا شوهرمن که حتماباید تجربه کنه اصلا نمیتونه خودشو بزار جای کسی و حس اونو درک کنه به معنای واقعی خودخواه و به قول دوست عزیزم تربیتش بده و نمیشه کاری کرد
راستش الان وسایل داغون وسط خونه اس منم اصلا نه حوصله شو دارم نه ذوقشو که بل شم جم کنم ناهار نمیدونم چی بپزم روغن و نمک نیست مونده تو اون خونه کیف پولمم تویکی ازین جعبه هاس که بازنمیدونم کدومه و اخه نونم نداریم کبابپزم وصل نیست کلا همه گزینه ها رد میشه حالا چی بپزم تواین کرونام که نمیشه ازبیرون غذا خرید باید بگم نونو تن ماهی بخره بخوریم دیگه غیراین چیزی به ذهنم نمیاد
به خونه نگامیکنم نمیدونم اصلا ازکجاشروکنم بهترمنم مثل پسرم بگیرم بخوابم
فعلا