اسباب کشی

ذهنم خیلی درگیر اصلا نمیدونم ازکجاشروکنم به نوشتن خیلی چیزا توذهنم هست ولی اول ازهمه باید ادامه پست قبلو بنویسم اون روز حالم بدبود وقتی شوهرم اومدخیلی عادی وخوب رفتارکردومیخندیدن اونوپسرم وهمچنان من جرات نکردم بلن شم برم ازون خونه الانم جرات ندارم ظاهر زندگیمون عادی شاید ازنظرشوهرم باطن زندگیمونم عادی ولی از نظرمن نه ... حالم بده

این روزا درگیراسباب کشی بودیم ودیشب اولین شبی بودکه تو این خونه جدیدخوابیدیم البته وسایل پخشن تو حال هنوز و جابجانکردیم همه جا داغون من اصلا دیشب نتونستم بخوابم یادم نمیاد ولی خوابای بدی ام دیدم و پسرم بیدارم کردکه جاشو خیس کرده و خلاصه این ازشروع امروز ....

الانم دلم یجوریه نمیدونم چمه البته دیروزم ناراحت شدم چون شوهرم تو اسباب کشی تحت فشاربودالبته خودش به چیزی دست نزد اومدن جم کردن ولی خب نمیدونم چرا عصبی بود خلاصه سرمن خالی میکرد ساعت ۵ گفتن میان وسایلو ببرن که منم همه روجم نکرده بودم واول سراون دعوام کرد ومنم سکوت کردم اومدیم خونه جدید به منو پسرم گفت تو اتاق بمونین بعد پسرم گفت باشه یکم بعد پدرشوهرم پسرمو صداکرد پسرمم ازترس اینکه باباش دعواش نکنه چون گفته بود بمون تواتاق نرفت بعد شوهرم اومد دوباره دعواش کرد که چرا بابابزرگ صدات میکنه نمیری طفلک هنگ کرده بود نمیدونست دیگه چیکارکنه درهرصورت مورد خشم قرار میگیره تودلم گفتم عیب نداره عزیزم یواش یواش یادمیگیری چجوری رفتار کنی ولی حس میکنم یواش یواش داره مظلوم میشه ازبس سرش داد میزنه اینکارو بکن اینکارو نکن حس میکنم داره اعتمادبه نفسش میادپایین وخب کاری ازمن برنمیاد خودمن انقد شکسته ام و انقدخسته ام که نمیتونم واسه کسی کاری کنم  .... منم گفتم یخچالو بزنیم برق همه گوشتاوسبیزیا روبزاریم توش گفت نه نه نباید یه ساعت بزنی گفتم اروم گفتم اخه خراب میشن که حالا نوبت من شدو منو مورد خشمش قرار دادو واقعا حالم بدشدو رفتم اتاق چشام خیس شد پسرمم هی میگفت گریه نکن گریه نکن حوصله اونم نداشتم ویواش یواش وسایلو جابجا میکردم ولی واقعا گریه نکردم ینی بعد اون شبی که قلبم دردکرد نمیتونم گریه کنم نهایت همون چشام خیس میشه خلاصه شوهرمم گفت اول خونه بازگریه کردی خدا اخرعاقبتمونو بخیر کنه و اروم به خودش میگفت واسه چی میاریش این خونه بزار بمونه توهمون خونه کوچولوو بد بمیره لیاقتش اونجاست

لیاقت شوهرم چیه؟؟ لایق  منو پسرم هست؟ حتما هست که خدا داده حتما لیاقت منم هرروز توهینو تحقیرو پایین بودن سرمه

خب این از شرو زندگی توخونه جدید کلا از جدیداخوشم نمیاد همیشه همه چی بدشرومیشه واسم 

دوروز بعداون شب داشتم کتاباروجم میکردم دیدم یه پوشه هست تو کاغذای طلاق و دادگاه شوهرم بود حکم دادگاه این بودکه خواهان ینی دختره میگه به دلیل اخلاقای خاص این اقا نمیتونم باهاش زندگی شروکنم (من خیلی خوب میدونم اخلاقای خاص ینی چی ۵سال دارم عذاب همین بداخلاقیاوبی منطقیارو میکشم)وخوانده ینی شوهرم گفته بودکه من راضی به طلاق نیستمو ما وقت زیادیو گذروندیم هیچ مشکلی نداریم خواهان باتحریک دیگران داره ازمن جدامیشه

ودادگاهم که به نفع شوهرم رای داده بودو حالا بعدا دوباره دادگاه تشکیل شده و جداشدن چون شوهرم میدونست با یکی دیگه اس دختره

خلاصه شب بهش گفتم که کاغذای زن قبلیتو یه جا جم کردم اونجاس برو وردار گفت من چیکار دارم اونارو گفتم شاید بخوای یادگاری نگه داری  و رفتم موقع خواب بهم گفت خیلی دوست دارم خیلی خوبه که هستی پیشم و منم با تمسخر لبخندزدمو منو گرفت گفت توچشام نگاه کن نگا کردن زل زد توچشام بلندگفت من خیلی دوست دارم ...گفتم چه پررویی توچش ادما نگاه میکنی دروغ میگی حس میکنم نمیشناسمت .... گفت ببین این کاغذارونگه داشته بودم بهت نشون بدم(منظورش هرکیه که زنش شه) اوایل خیلی دنبالشون گشتم ولی پیدانکردم حالام دیدی که دادگاه به نفع من رای داده بودومن بی گناهم(حالا راستو دروغ حرفش پای خودش ولی بعضی چیزارونمیشه با قانون توضیح دادکه حق یا نه ولی من خیلی خوب اون دخترومیفهمم که چرا رفته و ازنظرمن اصلا کارش خیانت نیست یه سال بوده کلا همو نمیدیدن اینم موقعیت پیش اومده واسش و جداشده خودشو نجات داده ولی خب بازم میگم نظردادن درباره بعضی چیزا کاراسونی نیست) 

خلاصه کارایی که کرده مثل عکس و نوشتن اسمشم انکار نکردو منظور حرفاش این بودکه بهم خیانت کرد الان خوشبخت داره زندگی میکنه وانگار این ناراحتش کرده.... شوهرم همین یه ساله اخر که اینکاراروکرده وقبلام گفتم یکی بهش گفتع که دختره خوشبختوموفق  چون من یادمه اوایل که درباره نامزدی قبلیش ازش پرسیدم گفت تازه جداشده بودیم داییش اومدگفت دخترمونوحلال کن این زندگیشم داره خراب میشه بعدم ما که نامزدکردیم مامان دختره پش سر شوهرم گفته که یکیو گرفتع دماغشم عمل کرده ولی دخترمنو بدبخت کرد

منظورم اینکه شوهرم فک میکرد دختره بدبخت نمیدونم شایدم هست شاید پیش اون ادم حالش خوب نیست ولی ظاهر زندگیش چیزدیگه ای و الان شوهرم فهمیده دکترا میخونه و خوشبخته بهم ریخته ...یادمه پارسال هی ازخودش عکس میگرفت واسم عجیب بود چون اصلا اهل عکس نیست دیدم میزاره پروفایل اینستا البته بعدشم ورداشتو کلا اهل اینستا و اینچیزا نیست الان میفهمم که بخاطر اون دختره میذاشته که اگه اونم مثل خودش که تو اینستا عکس پروفیلشو دیده بود ،ببینه فک کنه که اووو چه عکسایی اینم خوشبخت .....

کلا چیزایی که فهمیدم از حرفاش این بودکه دوس داشتنی درکارنیست ولی چون دختره بهش خیانت کرده و ابروشوتوشهر کوچیک برده (گفته بودن معتاد فلان ... دخترمونم طلاق گرفت) باید الان عذاب بکشه واینکه الان زندگی خوبی داره شوهرمو عذاب میده

و هی به من میگفت خداصبرش زیاد 

حرفای اون شب یجوری بودکه فهمیدم اصلا بحث دوسداشتن نیست و شوهرم گفت حکمت خداست اون بامن اونجوری کرد عوضش تواومدی توخیلی مهربونی ومنو خیلی دوس داری

ازون موقع حالم یکم بهتربود که دیروزباز با تندیش حالمو گرفت البته تو این چندروزم موقعیتش بودکه حالموبگیره و تندی کنه ولی من خیلی ارومو منطقی رفتارمیکردم هی ازش تشکرمیکردم بابت زحمتایی که میکشه واونم یهو اروم میشد تودلم خنده ام میگرفت میگفتم خدایا راس میگن مردا عین بچه هان 

ولی خب منم ادمم نمیتونم هی منطقی باشم هی اون بخوادحمله کنه هی من نازشوبکشم و ارومش کنم اسباب کشی سخته منم خیلی خسته شدم هم بچه هم درس هم وسایل .... چرا من هی درک کنم ولی درک نشم 

چی بگم دیگع نهایت همه اینا یه حس بد تودلمه که اونم احساس تنهایی

ولی واسم جالب که تمام این مدت گریه نکردم الانم گریه نمیکنم اصلا دست خودم نیست بعداون شب حس میکنم چیزی تو سینه ام نیست واقعا قلبم شکست؟ همه این سالها که عذاب کشیدم و بی دلیل خیلیا باهام دشمنی کردن و شوهری که هی حرفایی زدکه واقعا توهین میدونستمشون کوچیک شدنمو حس میکردم اخرش قلبم شکست؟نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ولی واقعا به هیچی حس ندارم ازدیدن ناراحتی کسی ناراحت نمیشم یه اتفاق خوووووب باعث نمیشه ذوق کنم به هرحال هرچی که هست این منم هدفام هنوزیادمه کم مونده به امتحان مطمئنم قبول میشم بعدم دکترا فقط دوسه سال باید زحمت بکشم من باید برم تو جامعه اونم به عنوان هیئت علمی دانشگاه باید مغرورشم باید بهترین شم و ازشوهرم فاصله میگیرم راستش همه این چندروز بعد اون شب که میگفت زنا فلانن تو اصلا مثل زنا نیستی که به شوهرشون برسن منم مثل زنا شدم غذاو ابو گرفتن ناخوناو دم به دیقه تشکرو ولییییی محبت نکردم اصلا محبت نکردم و این باعث شد اون حرفارو بزنه تو دلم گفتم چی شد توکه میگفتی دس کشیدن بوسیدن بغل کردن اینا محبت نیست محبت اینه به شوهرت برسی حالا منم مثل خودش شدم به قول خودش تو رفتارم نشون دادم دوسش دارم واصلا نگفتم اصلا کارای عاشقانه نکردم پس چرا نتونستی تحمل کنی ازون شب به بعد که من اینکارارو کردم اون حرفارو زد و هرروز بهم میگه دوست دارم و وقتی پسرم حواسش نیست میاد بغلم میکنه .... 

انسان عجب موجودیه مخصوصا شوهرمن که حتماباید تجربه کنه اصلا نمیتونه خودشو بزار جای کسی و حس اونو درک کنه به معنای واقعی خودخواه و به قول دوست عزیزم تربیتش بده و نمیشه کاری کرد 

راستش الان وسایل داغون وسط خونه اس منم اصلا نه حوصله شو دارم نه ذوقشو که بل شم جم کنم ناهار نمیدونم چی بپزم روغن و نمک نیست مونده تو اون خونه کیف پولمم تویکی ازین جعبه هاس که بازنمیدونم کدومه و اخه نونم نداریم کبابپزم وصل نیست کلا همه گزینه ها رد میشه حالا چی بپزم تواین کرونام که نمیشه ازبیرون غذا خرید باید بگم نونو تن ماهی بخره بخوریم دیگه غیراین چیزی به ذهنم نمیاد

به خونه نگامیکنم نمیدونم اصلا ازکجاشروکنم بهترمنم مثل پسرم بگیرم بخوابم 

فعلا

طلاق

دیشب وقتی لباسای پسرمومیپوشوندم با باباش بره خونه مامابزرگش بهم گفت باباگفته من بابایی مامایی(منظورش مامان بابای منه) رو اصلا دوس ندارم فقط مامابزرگ بابابزرگودوس دارم پسرم گفت منم بابایی ومامایی و دوس ندارم پس

من انقدحرص خوردم که داشتم منفجرمیشدم وهمینکه شوهرم اومد بهش گفتم ودعواکردیم بازم انکارکرد و من به قران قسم میخورم که گفته این حرفو بهش گفتم بسه دیگه انکار مردباش بگو کردم چرا زیرهمه حرفات میزنی ازوجایی که مشکل ما همچین چیزای کوچیک نیستو خیلی عمیق همیشه حرف اونام باز میشه 

بهش گفتم توکه نمیخواستی منوچرا گرفتی توکه دلت ازدواج نمیخواست چرا منوبدبخت کردی اخه گفت گرفتمت بعد یه مدت فهمیدم نمیتونیم زندگی کنیم بهت گفتم تو باید همون موقع جدامیشدی ولی موندی الانم میگم نمیتونیم زندگی کنیم جداشدو تو جوونی خوب درس میخونی به زودی مستقل میشی پسرمونم به توافق میرسیم کی ببینیش گفتم چرا طلاقم نمیدی میگی من برم میگه چون من میتونم زندگی کنم ولی تو نه نمیتونی زندگی کنی پس حالا که جوونی برو و یه زندگی جدید واسه خودت درست کن ازین همه تحقیر داشتم میمردم چرا جایی ام که منو نمیخوان چقدبی ارزش کردم خودمو همه دنیا داشت میچرخید یخ زده بودم حس بدی داشتم و اون همش حرف میزد از اینکه برن ازینکه از مادرم متنفر و فقط بخاطرمن بعضی وقتا میاد خونه مادرم ازینکه برادرم بی ادب ازینکه فامیلام بدن داشت اینارومیگفت و غذا میخورد حس کردم دیگه هوانیست فقط یادمع لباسموپاره میکردم که نفس بکشم صدای گریه پسرم میومد شوهرم داشت اب میریخت رومن بهش مشت میزدم که یه کاری کن دارم میمیرم ...خیلی دردگرفت قلبم چرا واینستاد چرا تموم نشد اروم که شدم دست چپم سنگ شده بود دردمیکرد روسینه ام میسوخت نگا کردم دیدم جای ناخن و بدجوری زخمی کردم خودمو شوهرم دیگه حرف نمیزد کنارم نشسته بود بهم ترحم کرد حتما تو دلش مسخره ام کرد بلن شدم و کارامو کردم گرفت خوابید من موندم و تاریکی و گریه ....

دلم میخواد برم میخوام ظهرکه اومد پسرمو بخوابونم و باهاش درباره پول و پسرم به توافق برسم و برم مهریه نمیخوام فقط یکم بیشتراز پول خودمو بده و بگه چه وقتایی پسرمو ببینم 

با پسرمن حرف زدم گفتم بابابات بمون من میرم بعضی وقتا بهت سرمیزنم گفت ما بریم بعضی وقتا بابا به من سربزنه .... اوایل واسش سخت میشه ولی کم کم عادت میکنه کم میبینمش ولی مادری میکنم واسش بهتراز الان که نمیتونم مادرخوبی واسش باشم

اگه برم خونه پدرم واسه اونام باید توضیح بدم حرفای زیادی باید بشنوم و فک نکنم سختیش بیشتراز سختی این عذاب ۵ساله باشه 

تمام تلاشمومیکنم تهران قبول شم ارشد و برم دیگه ...کم کم ارامش میادسمتم میدونم کم کم بهترمیشم یکم زمان میبره 

الان باید بلن شم جم کنم یکم لباس و کتابام ...باید برم باید جرات کنم و برم  

صب کلی جلو اینه به خودم گفتم که باید بری بسه دیگه تمومش کن تاوان دادن دیگه بسه به چیزی فک نمیکنم تو سرم تو دلم هیچی نیست فقط میخوام برم من داره ۳۰ سالم میشه قرار نیست به کسی توضیح بدم قرار نیست تو این سن به کسی حساب پس بدم فقط باید برم حالم خیلی بده غمگینم ناراحتم وقلبی که تیر میکشه خیلی درد میکنه کاش دیشب وایمیستاد درد دارم هم روحم هم جسمم  

هیچکس نیست خیلی تنهام باید واسه خودم کاری کنم بایدقوی باشم وجلو مردم وایستم اره امروز پسرمو میخوابونم و وسایلو جم میکنم و میرم

خیلی دلم گرفته

خیلی دلم گرفته این روزا اصلا نمیدونم اسم حال دلم چیه ولی خیلی بده صباکه بیدارمیشم تا وقتی خوابم ببره حال دلم بده هیچ امیدی نیست هیچ دلخوشی نیست وای بحالم اگه نتونم بخوابم رسما دیوونه میشم واسه همین درطول روز خودمو خیلی خسته میکنم تا شبا زود بخوابم اونم چه خوابی پراز کابوس چن شب پیش خواب دیدم شوهرم اسم نامزدقبلیشو رو دیوار خونمون مینویسه پرسیدم چرا اینجوری میکنی برگشت دیدم چشاش پراشک و با بغض بهم گفت همه چیت حل شده به این گیرمیدی بعد تو خواب احساس کردم قلبم وایستاد بعد دیدم یه خونه دیگه ایم و من همش درازمیکشم انگارسکته کردمو حالا دارم استراحت میکنم شوهرم پیشم بودو انگارنه انگار دلیل حال من چیه

چن شب بعدش خواب دیدم شوهرم تو ماشین با نامزدقبلیشه و باهم حرف میزنن دم به دیقه میبوسید اونو و خوشحال بودن بعد خودمو دیدم تو اون شرایط که منوشوهرم توماشینیمو شوهرم هی به من میگه اه برو اونور انقد حرف نزن بعد که ازخواب بیدار شدم کلی گریه کردمو اون روز درس نخوندم همین شنبه بود اره نتونستم درسای شنبه رو بخونم ولی خداروشکر تو طول هفته برنامه ریزی کردم و درس سهم شنبه رم خوندم و این هفته کم کاری نشد

امشبم خواب دیدم رفتیم خونه مادرشوهرم و همه بودن همه پیاده شدن رفتن خونه شوهرمم رفت من نمیدونم تو ماشین داشتم چیکارمیکردم کهگفتم یکم بعد میام یهو ازپشت مادرشوهرم و دیدم با خنده واسش دست تکون دادم اونم اومد سمت من درماشینو بازکردو دستموگرفت باخنده مهربونی گفت بیا دیگه توام گفتم الان میام و اون رفت یهو ماشین رفت جلو و خورد دیوار و من از خواب بیدار شدم

نمیددنم تعبیرشون چیه ولی تازگیا زیاد خواب میبینم و خوابام واقعی ینی هربار اتفاق میوفتن درسته واضح نیستم و منظور خوابامو بعد اینکه اتفاق میوفته میفهمم ولی قبلا هربار خواب میدیدم شوهرمو من همو میبوسیم صددرصد دعوا میکردیم  معنیو اینو فهمیدم فقط بقیه چیزا تکراری اتفاق نیوفتادن که بفهمم معنیشونو

قبلا اصلا اهل خواب دیدن نبودم ولی از وقتی حالم بده زیاد خواب میبینم و ای کاش نبینم چون خوابمم حروم میشه حداقل میخوام تو خواب ارامش داشته باشم

امروزم یه چیزی افتاده بود تو مخم و از صب چندباری منو گریه انداخت 

به خودم میگم ببین چقد من ،دلم ،غرورم ،بی ارزشه واسش که جلو چشم من شناسنامه قبلیشو کپی گرفته که اسم اون دختره توش نگه داشته عکسشو تو گوشیش نگه میداره اسمشو رو کاغذمینویسه چقد بی اهمیتم که مثل اشغال باهام رفتارمیشه و من احمق هیچ کاری نمیتونم حداقل واسه دلم که نه واسه غرورم بکنم که بیشترازین له نشه

هیچوقت حتی فکرشم نمیکردم یکی بیاد خاستگاری و بگه خیلی به دلم نشستی و میخوام ازدواج کنیم بعد همش دروغ باشه اخه چه پدرکشتگی بامن داشتی اخه وقتی تو دلت یکی دیگه اس چرا منو اسیر خودت کردی میتونستم باکسی زندگی کنم که واقعا منو بخواد کی مقصر خدایا کی؟؟؟؟

چه اهمیتی داره کی مقصر مهم اینه اونی که تاوان داد من بودم ولی به خودم قول دادم این روزا تموم شه دلم که مرد و من شرمنده اش شدم ولی غرورمو حفظ میکنم دیگه نمیزارم کسی بهم توهین کنه کم مونده به امتحان ارشد مطمئنم قبول میشم بعدش وارد جامعه میشم و ازاین زندان درمیام یواش یواش از شوهرم دور میشم اینروزا شبام که شوهرم میاد خونه تو اتاق درس میخونم که پیشش نباشم اینجوری هم ازش دور میشم و ارامش میگیرم هم با پسرم خوب رفتارمیکنه نمیدونم چرا وقتی هرسه یجاییم شوهرم یا منو ناراحت میکنه یا پسرمو 

ولی شوهرم همش میگه بیا اینجا بسه دیگه درس تو دلم میگن چیمیخوای اخه ازمن ولم کن برو به خاطراتت فک کن دست ازسرمن بردار

تولد پسرم نزدیک میگم واسش یه کادوکوچیک بگیرم میگه نه کرونا هست تولد نمیگیریم میگم میدونم نمیگیریم بچه اس دیگه چه میدونه کرونا چیه یه کادو که این حرفارو نداره میگه نه نمیخواد (تاحالانشده چیزی بگم و اون بگه باشه) حرصم گرفته و دیگه چیزی نگفتم یکم بعد میگه یه کیک بزرگ میخرم(کرونا یادش رفت)همرو دعوت میکنم بیان خیلی تو کارای خونه کمکم کردن گفتم چی شد تولد میگیریم؟ میگه اره

ازاول همینجوری بود کارای دیقه نود داره اصلا نمیشه روحرفش حساب کرد منم برعکس اهل برنامه ریزی ام حتما باید از چندوقت پیش بدونم قرار چیکار کنم و ازقبل همیشه هرچی لازم واسه کاری اماده میکنم  واسه همین ازین کاراش حرصم میگیره از بلاتکلیفی واقعا عصبانی میشم

ولی اگه برم خونه مامانم شمع  ۳ سالگی و چنتا بدکنک میخرم و خودمم کیک میپزم واسه پسرم تولد میگیرم و یه عکس یادگاری بمونه اونم دلش میخواد کیک بزرگ بخره دلش میخواد هرکاری بکنه من خیلی وقته نظرنمیدم وقتی چیزی میپرسه میگم هرکاری میخوای بکن 

اخه به چه امیدی نظربدم یا چیزی بخوام اخرش میخوره تو ذوقم بدتر ناراحت میشم همین اول میگم نظری ندارم سنگینترم مثلا چندوقت پیش گفت میخوام شیشه های ایوان خونه جدیدو رفلکسی کنم گفتم باشه دیروز برگشته میگه بابام گفت نکن میخوای چیکار منم دیگه نمیکنم یا مثلا میگه میخوام درارو سفید کنم با مولتی کالر میگم اره... دیروز میگه دامادمون گفت نکن ولی بزار داداشم بیاد اون بگه بکن میکنم !!!!!

توخونه من بیشترازهمه میمونم ولی اینو اون نظرمیدن اخرم یه کیک بزرگ میخره تشکر کنه از فضولیاشون منی که زنشمم هیچی احمق بیچاره اخرازهمه ام نیستم بخدا خلاصه زندگی نمیکنم تحمل میکنم به امید روزای خوب 

میدونم یه روزمیاد پسرم بزرگ میشه و دیگه مجبورنیستم این ظلموحقارتو تحمل کنم یه خونه میخرم و هرجوردوس دارم درستش میکنم هروقت دلم گرفت میرم بیرون قدم میزنم سالی دوبار حتما مسافرت میرم و هرچیو میخوام برنامه ریزی میکنم اون روز تنها و تنها حسرتم تنهاییمه تجربه نکردن عشقه دیگه هیچ حسرتی ندارم و اینو قول میدم به خودم و این هدف زندگیمه پس باید غصه نخورم حرص نخورم باید اروم باشم به خودم برسم و سالم بمونم تا اون روز از زندگی که خودم واسه خودم درست کردم لذت ببرم 

نمیگم خدایا کمکم کن از تو نمیخوام چیزی خدایا یبار خواستم و دیدم چه کردی بامن روز خاستگاری که نشسته بودمو به شوهرم نگاه میکردم گفتم خدایا اگه این همونیه که همیشه ارزوشو داشتم خودت جورش کن اگه نه خودت بهم بزن باچه ذوق و امیدیم دعا کردم بهت تکیه کردم و توچیکار کردی همه چیو درستش کردی.. همه چی اولا انقد عالی بودکه نگو و بعد که من گفتم خدایا شکرت من همچین ازبالا پرت کردی زمین که شدم زنده ای که فقط نفس میکشه قلبمو کشتی حالام نمیشینم دعاکنم و با امید به خودت بسپارم دارم باتمام وجود تلاش میکنم و به خودم اعتماددارم و مطمئنم به هدفم میرسم نمیگم نیستی نمیگم به توچه خدایی و همه چی دستت ولی هرباز ازت ازته دل چیزی خواستم ندادی بهم هیچ برعکسشو دادی که عذاب بکشم حالام دعا نمیکنم فقط وفقط تلاش میکنم 

به امید روزی که همینجا بنویسم اون روزی که سالها واسش تلاش کردم رسید