راستش نمیدونم ازکجا بگم چی بگم فقط میدونم که خیلی خسته ام میخوام برم همه چیو ول کنم و برم
فک میکردم همه چی داره خوب میشه تلاشم جواب میده و به قول معروف از محبت خارها گل میشود ولی انگار اینا همش حرف .... بعد چندین ماه هوای سرد و خونه نشینی دلم خواست بریم بیرون و خب ازونجایی که این روزا احساس راحتی با شوهرم داشتمو فک میکردم مهربون شده بهش گفتم بریم بیرون اونم گف باشه دوساعت راه رفتیم رفتیم لب دریا و هوا خیلی عالی بود خیلی من کیف میکردم پسرمم همینطور نیم ساعت موندیم گف برگردیم گفتم خب این همه راه اومدیم بریم غذا بخریم بشینیم رو چمنا تواین هوای بخوریم و اون عصبانی شد و دوباره همون ادم قبل شد گف تو دیوونه ای غیر عادی ت لیاقت نداری بیای بیرون من احمقم که بازم تورو اوردم بیرون تو همیشه منو عذاب میدی واسه چی بشینیم اینجا بریم خونه غذا بخوریم منو تو نمیتونیم باهم زندگی کنیم تو همیشه منو پشیمون میکنی قبلنام اینجوری بود تازه عروسی کرده بودیم ازش میخواستم بریم مسافرت یا گردش اون میگفت دو دیوونه ای و زیادی خواهی تو ادم نرمالی نیستی که این چیزارو میخوای من بدبخت شدم با تو ازدواج کردم
شاید اگه این دعوای سر چیز مسخره رو به کسی بگم بهم بگه که خب باید اروم رفتار کنی محبت کنی هرچی اون گفت قبول کنی تا کم کم درست شه .... ولی ایا تحمل کردن این رفتارا واسه یه عمر اسونه؟؟؟؟
تو این چندسال ازدواجم هیچوقت یادم نمیاد دوتایی باهم بریم یجایی و خوش بگذره .... انقد خسته ام که حتی حوصله نوشتنو حرف زدنم ندارم اصلا نمیتونم ذهنمو جم کنم واقعا خسته ام خیلی خسته من اوایل که شوهرم اینجوری بود همه گفتن نمیتونی بااین ادم خوشبخت شی ولی چون قبلا شوهرم یه ازدواج ناموفق داشت البته تو نامزدی جداشده بود و همیشه میگفت خیلی سخت بودو طلاق خیلی ناراحتم کرد منم نمیخواستم بهش ضربه دومو بزنم خب اون موقع قشنگ میفهمیدم دلیل جدایی اون دختر چی بوده الانم میدونم ولی خب خواستم به شوهرم یه فرصب بدم زمان بدم عمرمو که خیلی واسه هرکس با ارزشه، بدم تا زندگی کنه تا خونواده داشته باشه ولی متاسفانه اشتباه کردم و یه بچه رو اسیر کردم کاش نبود تا همین الان میرفتم بزرگترین ارزوم این روزا اینه که ازین خونه و ادماش دور شم
شوهرم همیشه سرم داد میزنه تو خونه جلو جم پیش همه ... من احساس حقارت میکنم و خودمو لایق این توهینا نمیدونم و واقعا دیگه خسته ام و نمیکشم دیروز خونه مادرشوهرم بودیم همگی یکی از برادر شوهرام سیبیل گذاشته بود که همه میگفتن بهت نمیاد و چرا اینکارو کردی اونم گفت باید توچهل سالگی تغییر کرد و من یهو گفتم چه خوبه تو یه سری از رفتارا ادم تغییر کنه راستش منظورم سیگار بود که بزارن کنار همشون سیگار میکشن و اینو اینجا بگم که تو خاستگاری بهمون گفته بودن پسرشون اصلا اهل سیگار نیست
خلاصه اونم گارد گرفتو شرو کرد به ازخودشون تعریف کردنو به عروسا گفت باید خداروشکر کنین شوهرایی مثل ما دارینو گفت که پدرشوهرم خیلی خوبه و همه رو اسمش قسم میخورن و خلاصه پدرشوهرمم گفت شماها همش شوهرتونو جلو جم خورد میکنین ولی زن من ینی مادرشوهرم، هیچ وقت اینکارو نکرده و..... خلاصهههههه من دلم پرشد از حرفو ولی خب اونا همه و من یکی جرات نکردم بگم که اخه توکه جلو من زدی رو صورت خودتو گفتی یکیم تو بزن حق داری پسرمن رفتارش باتو بده ولی درست میشه ترکش نکن حالا چی شده شدین بهترین ادماو ..... الان که یادم افتاد حرصم گرفت
اصلا اونو بیخیال من همشونو به خدا سپردم البته اگه خدایی داشته باشم
تو همه راه برگشت به خونه خیلی فک کردمو تصمیم گرفتم ازشوهرم جداشم
ولی خب الان نمیتونم چون جایی رو واسه رفتن ندارم خب خونه پدرم نمیتونم برم مقدار عذاب اونجا با اینجا فرقی نداره
پسرم بزرگ شه منم رو پای خودم وایستم اون وقت میرم حداکثر ۷ یا ۸ سال بعد اون موقع کاملا خودمو جم و جور میکنمو یه خونه میخرم و درامد دارم و پسرمم بزرگ شده و خودش انتخاب میکنه پیش کی باشه راستش نمیخوام پسرم تو ذهنش مادرشو ادمی فرض کنه که ترکش کرده اونم تو دو سالگی و حرفایی که شوهرم درباره من میزنه منو تو ذهنش بسازه میخوام خودش مادرشو بشناسه ... این اخرین فداکاریه که درحق کسی میکنم و ازین به بعد جز خودم به کسی فکر نمیکنم و حتی شده بعد تلاشام یه سال زندگی کنم میخوام اون یه سالو خوشبخت زندگی کنم اونجوری که میخوام