تاسه نشه بازی نشه
چن وقتیه میخوام بیام بنویسم ولی ننوشتم چون ذهنم انقد درگیربود که مطمئنم اگه مینوشتم انقد قروقاطی میشدکه خودمم بعدا نمیفهمیدم چی به چیه
یه چیز دیگه از نامزدقبلی شمارشو توتلگرامش سیو کرده اونم به اسم خائن ...راستش وقتی دیدم خنده ام گرفت این همه کارای چرت از یه ادم تواین سن و با اون همه ادعا ازکجا میاد؟
ازعشق زیاد؟یعنی این عشق یا نفرتی که ازعشق به وجود اومده ؟البته ادمی که من میشناسم فقط عاشق خودشه گزینه بعدی غرورله شده ی یه ادم که همیشه الویتش خودشه عاشق خودشه من اینو درست میدونم
اصلا چه اهمیتی داره دلیلش مهم اینه که منو داغون میکنه
واقعا واسم سوال چی شده؟چرا تو این یه سال اخیر اسم این دختره تو زندگیم؟من ۵سال بااین ادم زندگی میکنم اصلا چیزی ندیدم جزاین یه سال اخر ... واقعا چی شده خیلی جالب بدونم
البته احتمال میدم که فهمیده خوشبخت شده واسه همین اینجوری بهم ریخته اخه وقتی با من ازدواج کرد مامان دختره به همه گفته بود دختره منو بدبخت کرد حالا یکیو گرفته تازه دماغشم عمل کرده.... حالا چرا به نکته دماغ یا بهتربگم پول خرج کردن اشاره کرده خدامیدونه شاید شوهرم پول نمیداده به اون نمیدونم والا
به هرحال شوهرم فک میکرده اون بدبخت شدو تاوان خیانتشوپس داد ولی میبینه نه خوشبخت واسه همین به هم ریخته
البته اینبارزیاد ناراحت نشدم یعنی این کارای احمقانه اش ،علاقه اش به من که این روزا واقعا توحرف وعمل داره نشون میده ،حرفای اون فالگیرکه گفت بخدا شوهرت فقط و فقط تورودوس داره هیشکی تو دلش نیس بعضی وقتا به یه دخترفک میکنه اما ازجنبه منفی یعنی انگارازینکه اون توزندگیش اومده حالش بهم میخوره بعدم گفت تو داری خودتو وشوهرتو باچیزایی که توفکرته واصلا واقعیت نداره عذاب میدی... خلاصه اینارو که میزارم کنارهم باعث میشه ناراحت نشم انگار اون قسمت مثبت اندیشم به قسمت منفی تو ذهنم پیروز میشه و این باعث میشه ناراحت نشم یعنی زیاد ناراحت نشم نه اینکه خوشحال باشم
یه اتفاق جالبم افتاد چن روزپیش داشتم به زندگیم فک میکردم اذیتای خونوادم که همیشه محدودم میکردنو زور میگفتن بهم و منم واسه هرشادی کوچیکی میجنگیدم ،ازدواج عجیب غریبم همه سختیایی که کشیدم و میکشم گفتم خدایا چرا؟؟؟چرا منو لایق عذاب دونستی ....یهو پسرم اومدو بهم گفت بیا درستوبخون نگاش کردم دیدم قرانو گرفته سمت من ازش گرفتمو قرانو باز کردم چیزی که نوشته بود انقد ارومم کرد انقد منو تو فکر فروبرد ...نوشته بود ما به هیچکس بیشتراز توانش تکلیف نمیدیم
تکلیف؟؟؟؟یعنی همه اتفاقا تکلیف؟یعنی حتی یه لحظه ام به حال خودمون نیستیم؟ یعنی خدامنومیبینه
نامزدقبلی متولد شهریور من توشهریورعقد کردموباردار شدم
من متولد تیرم ۲۰ تیر نامزدقبلی تو۲۱تیرطلاق گرفته ازشوهرم یعنی یه روزبعداینکه من به دنیا اومدم
به نظرم خیلی جالب ..هیچ چی اتفاقی نیست شانسی نیست همه چی از اول برنامه ریزی شده اگه شوهرم قبل من اون طلاق و خیانتو تجربه نمیکرد شاید منوخیلی خیلی بیشترازینا عذاب میداد شاید اصلا من نمیتونستم تحمل کنم حتی به خاطربچه
هنوز اون کاغذارو اتیش نزدم بعضی وقتانگاشون میکنم نمیدونم چرا
من یه سری چیزای خصوصی دارم که به هیشکی نگفتم و نمیگم که اگه کسی بفهمه میگه واقعا اینکاراروتوکردی؟؟؟ یعنی نمیتونه درک کنه انگاریه الهام متفاوتو میبینه
فک کنم اشتباه کردم چیزای خصوصی شوهرمو فهمیدم هرکسی یه خلوتی داره یه چیزایی که فقط و فقط مخصوص خودش نباید کسی بفهمه من اشتباه کردم میدونم
الان خودمن قبل شوهرم کسی رو دوس داستم و یکی دوسالی با اون بودم الان خداروشکرمیکنم که تموم شد ومن با اون ازدواج نکردم ازش متنفرم ولی بعضی وقتا بهش فک میکنم حتی شمارشو حفظم و میرم تلگرامشو چک میکنم یباریه عکسی گذاشته بود فک کنم نامزد کرده بعد اون عکسو ورداشت من وقتی فهمیدم نامزد کرده عصبانی شدم چرا؟؟؟ نمیدونم ...حتی کلی تو اینستا گشتم که پیجشو پیدا کنم ولی نشد الانم تلگرامشو چک میکنم حتی کادوهایی که بهم داده هست و نمیتونم دوربندازمشون چرا؟؟؟ جواب این چرا جواب چرای کارای شوهرم
چطوربه خودم فک نمیکنم چطور خودمو نمیبینم تازه اون ادم قبلی من دقیقا هم اسم شوهرم اسم منم خیلی خیلی شبیه نامزدقبلی شوهرم
وقتی فک میکنم اگه یه روز ببینمش چیکارمیکنم خب معلومه که نگاش میکنم معلوم که یجوری میشم چرا انتظاردارم شوهرم فراموش کنه؟ تازه من خودم جداشدم از قبلیه ولی شوهرم خیانت دیده و دختره جداشده تازه من فقط دوست بودم ولی شوهرم چی؟ اون که زنش بوده
ادما واقعا خودشونو نمیبینن یه لحظه ازخودم بدم اومد این همه ادعا درک و صداقت دارم ولی ....
همش دعامیخونم قران میخونم یعنی چیزایی که سحر و طلسمو باطل کنه بعد میرم بازفال بگیرم ببینم چی شده
شوهرم چن روزیه میخواد منو بکشونه خونه مادرش ولی من نمیرم اصلا حوصله اداهاشونو ندارم بیشعورا ۵ تا بچه عقده ای تحویل دادن که ماها داریم عذابشونو میکشیم هر۵ تا بچه عصبانی همش داد میزنن همش عقده این.... یکیشون پول جم میکنه یکیشون انقد میخره تویخچال به اون بزرگی واسه سوزن انداختن جا نیس یکیشون انقد خونوادشو میبره گردش دیگه خسته میشن یکیشون همش طلا میخره لباس میخره .... اووووف
ازهرچی یکم حرف زدم دیگه مغزم خالیه بقیه اش بمونه واسه بعد