احساسات دل ما ادما چقد عجیب من عاشق یکیم اونم عاشق یکی دیگه بوده ......

سلام

اخرش جرات کردم و درباره نامزدقبلیش باهاش حرف زدم دیشب باهمه سختی که واسم داشت دلیل کاراشو پرسیدم وگفتم که چقدمنو ناراحت میکنه کلا انکار کردو یه جوریم انکارکرد انگار اصلا اتفاق نیوفتاده البته میدونستم اینکارو میکنه صددرصدنمیتونست توچشام نگاه کنه و بگه من دوسش دارم ولی بهش گفتم بازم ازین کارا میکنی میدونم دفعه بعد مدرک نگه میدارم و اینجوری فک کنم یکم به خودش بیاد این بچه بازیارو بزاره کنار

ولی حرف زدن باهاش چنتا چیزخوب داشت مهمترینش اروم شدن منه عجیب اروم شدم وبااینکه چیزی تغییرنکردو دلیل منطقی نشنیدم ولی خیلی خیلی اروم شد دلم درست ناراحتم ولی دیگه حرص نمیخورم همه حرفاروگفتم بهش چیزی نموند تو دلم .... وخوبی دیگه حرف زدن این بود که فهمیدم نامزدقبلیشو واقعا دوس داشته بدون هیچ دلیلی بدون اینکه کاری کنه شوهرم دوسش داشته شاید بعد۵سال زندگی بامن هنوزاون حسو به من نداره و جاریم راس میگفت عاشقش بوده خودمو میزارم جای شوهرم چون من شوهرمو درست مثل خودش که نامزد قبلیشو دوس داشت دوس دارم بدون هیچ دلیلی دلم دوسش داره باهمه اذیتا وقتی یبار نگام کنه منومیکشه سمت خودش هرچقدم بگم بی تفاوتم وواقعا اینجوری نیست یه حسی تو دلم نسبت بهش دارم که نمیدونم اسمش چیه ...اره داشتم میگفتم خودمومیزارم جای اون کسیرو دوس داشته باشی اون درعین حال که باتو بایکی دیگه بریزه روهم و ازت طلاق بگیره زودبره بااون ازدواج کنه بعد تازه همش خبر خوشبختیشو بشنوی ادم داغون میشه واقعا منکه اگه این اتفاق سرم میومد کلا خدارو منکرمیشدم 

به هرحال پس حرف زدن دیروز اولا ارومم کرد بعدشم دیگه انکار نمیکنم چقد دوسش داشته و این جنگ تو وجودم تموم شده 

درسته اگه بااونم ازدواج میکرد دقیقا همین ادم بود چون شنیدم اختلافاشون سرچی بوده خیلی بیشتر از مشکلات ما بوده ولی خب اونو دوس داشت و بعد ۵سال زندگی خیلی بیشتراز الان تغییرمیکرد ولی توکار خداموندم منو میزاره جلو شوهرم تودلم منم یه حسی میزاره نسبت بهش که اصلا نمیمیره اون حس با رفتارای تند شوهرم هرکسی کنارنمیاد مطمئنم اگه من نبودم الان بازم تو ازدواج شکست میخورد

اگه اون روزبرسه و مستقل شم پسرم بزرگ شه میتونم ترکش کنم؟ همه انگیزم واسه پیشرفت اینکه این ادمو ول کنم برم ازین علاقه لعنتی خلاص شم که یک طرفه اس و هرچقدم دلمو بشکنه این علاقه کم نمیشه درسته دیگه ابرازش نمیکنم به شوهرم نشونش نمیدم حتی بارها شوهرم گفته همیشه حس میکنم داری منو تحمل میکنی ولی این دل لعنتی بدجوری عذاب میکشه میخوام نادیده بگیرم این حسو و این باعث میشه همیشه یه حال بد تو دلم باشه 

ولی واقعا واسم جالب بود اون همه انکار چطور میتونست اونجوری رفتارکنه اگه من بودم حتما اعتراف میکردم ولی یجوری رفتارکرد انگار اون فراموش کرده و من دارم یادش میندازم 

نمیدونم اخرش چی میشه چجوری پیش میره بازم ازینکارامیکنه یانه فقط دلم میخواد من نبینم تا ارامشم خراب نشه باز .... همیشه دلم میخواست تو دل مردی باشم که سرد و این حس دوس داشتنو بامن تجربه میکنه  این ادم سردو دارم ولی یکی قبل من اومده و دلشو شکسته جوری که بعد ۵سال زندگی منو راه داده تو این دل شکسته و حالا داره با خودش میجنگه 

درسته که منم خیلی خوردشدم ومثل قبل نیستم  قبلا چه کاراکه واسش نمیکردم ولی الان جوریم که فک میکنه هیچ حسی بهش ندارم ولی اون حس لعنتی تو دلم که میخوام نباشه و دست من نیست همیشه بامن میمونه و ارامشو ازم میگیره 

امروز میرم خونه مامانم واسه خونه جدید پرده بخرم و مامانم بدوزه فک کنم تو ۱۰ روز اینده اسباب کشی داریم یه خونه بزرگ با حیات ینی قرار چیا توش تجربه کنم؟؟؟؟؟

بمونه به یادگاراز روزای سختم

یه عادت جدیدی پیداکردم صبا بیدار میشم اول یکم ازته دل گریه میکنم بعد احساس میکنم سبک شدم و بعددرس و شرو میکنم ....  یه حس بد همیشه تو دلم هست به شوهرم نگا میکنم میبینم چقد عادی و اروم زندگی میکنیم اصلا مثل قبل نیستیم نه من نه اون همه چی تو اوج منطق و ارامش ولی نمیتونم به چشماش نگا کنم .... هربار بهش نگا میکنم کشیده میشم سمتش بهش لبخند میزنم بعد یادم میوفته شاید الان داره به نامزدقبلیش فک میکنه شاید الان به جای من داره اونو میبینه .....

ازش دوری میکنم ومیرم تو دل کتابا به شدت احتیاج دارم محبت کنم و محبت ببینم ولی متاسفانه کسی نیست این تنهایی واسم سنگین واسه بیرون اومدن ازش خیلی کارا کردم ومتاسفانه تنهاترشدم الان شوهرم هرکاریم بکنه حال بد دل من خوب نمیشه و هیچوقت باورنمیکنم وقتی بهم نگا میکنه واقعا داره منو میبینه

همیشه ازخدا یه زندگی نرمال خواستم ولی نداد نشد 

حسم الان اینه که چقد کوچیک شدم چقد ساده گذشتم از بدیایی که بهم شد از توهینا از خودم شاکی ام چرا خودمو دوس نداشتم و خواستم یکی دیگه دوسم داشته باشه چیزی که باعث شده با این همه اتفاق بد و این همه تحقیر شدن از طرف ادما مخصوصا شوهرم سرپا باشم اینکه میخوام به همه نشون بدم خیلی ازشون سرترم خیلی از شماهایی که راحت دل میشکنین راحت توهین میکنین راحت نادیده میگیرین سر ترم تصمیم گرفتم ادم موفقی باشم و این باعث میشه حال بد دلمو با گریه صب اروم کنم و اون روزو تا اخرش تلاش کنم هر روز که میاد واسه من خاص به دیروز فک نمیکنم به رفتار بقیه فک نمیکنم فقط رفتارای خودم فقط کارایی که خودم میکنم مهم واسم الویت من دیگه خودمن و اگه مردی که باهاش زندگی میکنم منو نمیبینه و به فکریه زن شوهردار مشکل خودش من خودمو هرگز به کسی تحمیل نکردم من هیچ دونفریو ازهم جدا نکردم الانم شوهرمو از خاطراتش جدانمیکنم ....اگه جاری که مثل خواهر دونستمش و همه این سالا تمام اختلافای بین منو شوهرمووخونوادش تقصیراون بوده و من چقد ساده و احمق بودم که انسان میدیدمش والان فهمیدم که چه موجودیه بازم میگم اشکال نداره من مقصر چیزی نیستم من فقط و فقط اعتماد کردم باور کردم تا به امروز بخاطر همه این ضربه هایی که خوردم خودمو مقصر دونستم ولی دیگه شکنجه دادن خودم کافیه جواب همرو میدم بهشون ثابت میکنم که باورم ازروی حماقت نبود ازروی محبت بود ازروی انسانیت الانم نمیخوام انتقام بگیرم یا کارخاصی باهاشون کنم فقط ترکشون میکنم فقط تلاش میکنم و بالا میرم فقط همه تلاشمو میکنم بین این همه خیانت پاک بمونم و مطمئنم این دنیا کسی رو داره کارای ما ادما بی جواب نمیمونه خوبی و بدی بی جواب نمیمونه من ارزویی نمیکنم برای کسایی که از محبتو اعتمادم سواستفاده کردن منتظر چیزیم نیستم فقط وفقط خداروشکرمیکنم فهمیدم اطرافم کیا هستن با چجورموجوداتی سروکار دارمو مطمئنم زندگی من ازین به بعد با افسردگی نمیگذره با اشتباه نمیگذره ضربه هایی که خوردم منو ادم دیگه ای کرده

اینجا مینویسم که یادم نره که بعضی وقتا بیامو بخونمش 

شوهرم خودش منو خواست بین دخترای دیگه من انتخابش بودم بعد تغییرکردو اذیتم کرد زور گفت وبدترازهمه بهم خیانت کرد به دانشجوش اجازه داد باهاش دردودل کنه باهاش صمیمی بشه ...به من نگاه کردو به زنی فک کرد که ۱۰ سال قبل باهاش نامزد بوده وبدتر ازهمه تو چشام نگاه کردو از صداقت و تعهد حرف زد .... حلالت نمیکنم هیچوقت 

جاریم ازمن به مادرشوهرم گفت از مادرشوهرم به من ...یه سری دانستانای خیالی ساخت و مارودشمن کرددلیل قهرکردنای مادرشوهرم بامن دروغای تو بود و من چقد دیرفهمیدم ولی تمام تلاشمو واسه درست شدن این اعتماد شکسته شده بین خودمو خونواده شوهرم میکنم تا درستی من دستتو روکنه حلالت نمیکنم

مادرپدرم که هروقت از دردام گفتم با بی حوصلگی گفتن چی شده باز با شوهرت دعواکردی ... چی میخوای چقد حرف میزنی همش حرفای تکراری ما تو نامزدی گفتیم جداشو نشدی گفتی دوسش دارم حالا واسه ما اعتراض نکن.. فقط میگن برو زندگی کن اگه عذابم میکشی به مانگو فک کنیم خوشبختی ارامش مارو بهم نزن..... مثل شما نمیشم هرگز

دوست چندین ساله من که وقتی درباره ارشدو نحوه خوندن ازت میپرسم بحثو عوض میکنی و چقد ازم دور شدی چقد بدکردی بامن که تصویر دوستی رو تو خراب کردی تو ذهنم .... دیگه هرگزباکسی دوستی نمیکنم و صمیمی نمیشم

تجربه های تلخی که این ۴سال داشتم درسته منو شکست درسته خوردم کرد بدجوری زمین خوردم ولی خداروشکر بلندشدم دست گذاشتم رو زانو خودم و بلندشدم دیگه به کسی اعتمادنمیکنم دیگه تکیه گاه نمیخوام فقط میخوام توجامعه جایگاه خوبی داشته باشم و بین همه خائنای که باهاشون زندگی میکنم پاک بمونم همین

بمونه به یادگار از روزای سختی که خیانت دیدمو نابودنشدم 

یروزی میام این نوشته هارومیخونم و اون روز دست خیلیا روشده خیلیا پشیمون شدن ولی تو دل من دیگه واسه کسی جانیست 

اولین نوشته سال ۹۹

سلام 

نمیدونم چندوقته چیزی ننوشتم همه این مدت باخوبیو بدیاش گذشته همچنان درس میخونم و تلاش میکنم دیگه هفته ای یبارم خونه مادرشوهرم نمیرم راستی خونه جدید و مستقل تو شهرمون خریدیم و چندروز دیگه اسباب کشی خونه بزرگی و حیاطم داره 

اگه بگم روزای قرنطینه سخته دروغ گفتم چون من همیشه خونه ام و هفته ای یبار خونه مامانم میرم که همچنانم همینجوریه و تغییری تو زندگیم نیست

واما شوهرم نوشته اخرم یادمه درباره این نوشتم که مطمئنم شوهرم به نامزد قبلیش فک میکنه و اون تو دلش و تصمیم گرفتم ازش دورشم این روزا هرچقد من ازش دورشدم اون مهربونترشد مثل عاشقا رفتارکرد ولی دل من باور نکردونمیکنه دوسه روز پیش شوهرم داشت رو کاغذ اسم منو پسرمو مینوشت خطاطی میکرد بعد رفتنش کاغذونگا کردم دیدم اسم نامزد قبلیشم نوشتع و خط خطی کرده روشو ناراحت شدم ولی دلیلش احساس نبود چون شوهرمو دوس ندارم وکاراش به خودش مربوطه ناراحت شدم چون حس میکنم بهم توهین میشه اون همه ابراز علاقه دروغکی که حالم ازش بهم میخوره تصمیم گرفتم یبارکه ازون دوست دارمای خیلی بزرگو بهم گفت این رفتاراشو درباره نامزد قبلیش بهش بگمو ازش بخوام انقد بهم توهین نکنه هرچی تو دلش به خودش مربوط حق نداره با دروغای احمقانه به خیال خودش منو خر کنه شایدن عذاب وجدان خودشو کم میکنه با این کاراش نمیدونم هرچی که هست خوشحالم که نسبت بهش بی تفاوتم و این حالمو دوس دارم البته یکم ترسناک شدم ادمی که قلب نداره یکم ترسناک به نظرم....

ومهمترین چیز توزندگیم ینی هدفم کمتراز ۱۰۰ روز دیگه ازمون ارشد دارم و طبق برنامه پیش میرم مطمئنم که قبول میشم چون هرکی تلاش کنه نتیجه شو میبینه 

لاغری ام بدنیست یواش یواش دارم به وزنی که میخوام نزدیک میشم 

درکل اگه قسمت احساسی زندگیمو فاکتور بگیرم همه چی تحت کنترل منه و از خودم راضیم دیگه قسمت احساسی ام نمیشه کاری کرد اتفاقیه که افتاده و من خودمو مقصرش میدونم چون نباید با این ادم ازدواج میکردم و الانم دارم تاوانشو پس میدم ولی یروزی ازینجا میرم و دیگه مجبورنیستم جلو ظلمای شوهرم کوتاه بیام و سکوت کنم و اینوخوب میدونم که هراشتباهی تاوانی داره تاوان اشتباه بزرگ منم ازدست دادن جوونیم و مرگ قلبمه 

به امید روزای خوب به امید روزی که به هدفم رسیدم