درد دل
بیشتراز دوهفته اس که خونه مادرشوهرم نمیرم چقدحالم خوبه همش به مثبتا فک میکنم همش ارومم کلا جو خونه شون یجوری حالمو بد میکنه پراز حیله اس پراز تعارفای الکی محبت بیش ازاندازه به هم که همیشه حس میکنم یه دروغ بزرگ پدرمادری که پول پسراشونو بخورن چقدمیتونن دوس داشتنی باشن اخه به خواهرشوهرم که نگاه میکنم میگم خیلی خوشبخته شوهرخوبی داره البته دوتا ایراد داره شدیدا پول پرست و شدیدا چش چرونه منو با چشاش میخوره نه منو خیلیارو البته همه رم نه حتما اونایی که ازشون خوشش میاد ولی من حس میکنم خواهرشوهرم واسش مهم نیست شاید بروز نمیده ولی اینکه احساس خوشبختی نمیکنه رو مطمئنم از بس که حسود خیلی حسوووود تاحالا ازنزدیک با ادم حسود ارتباط نداشتم واقعا چجوری نفس میکشن نمیدونم البته یه جاریمم حسوده ولی اون با سیاست زیاد بروز نمیده
ولی من هرایرادی داشته باشم میدونم که حسود نیستم و ازین بابت خدارو شکر میکنم
همش یاد حرفای فالگیر میوفتم که گفت دعای سنگین رو زندگیته سالهاست و چنتا از حروف اسم کسی که دعا انداخته رم گفت که اسم مادرشوهرمه
راستش من ادمیم که سرنوشتو قبول میکنم هراتفاق بدی که میوفته اوایل ناراحت میشم حالا بستگی به شدت اون اتفاق داره بعد به خودم میامو سعی میکنم راهی پیدا کنم یعنی تلاش کنم بجنگم ولی اینکه کسی بخواد با زندگیم کار داشته باشه بخواد خرابش کنه و احساس زرنگی کنه من واقعا تحمل ندارم و حتما حالشو میگیرم حتی شده کلی پول خرج کنم که درباره دعام حتما یه کارایی میکنم
فقط ۶ هفته مونده به امتحانم ولی مثل قبل درس نمیخونم هفته پیش خوب خوندم ولی این هفته نه درسته زیاد مرور کردم ولی خب یه مرور اخرم میخواد دیگه که امیدوارم بتونم بخونم البته تو اون فال گفت قبول میشی ولی خب نمیشه که تلاش نکرد اصلا دلم نمیخواد زحمتام به باد بره و حسودا بخندن بهم
لاغری خوب پیش میره و انگار اینبار اراده ام بهتره دوکیلو لاغر شدم ولی حالا خیلی مونده و امیدوارم زودتر به وزنی که میخوام برسم چون میخوام واقعا خوشتیپ شم
راستی فالگیره گفت دیگه شوهرت پول تو جیبیتو نمیده ... نمیدونم شاید بعدا نده یا شاید کم بده ولی من مطمئنم بهم پول میده و چون فال اینده رو میگفت به نظرم منظورش اینده اس چون من دوسه سال دیگه ایشالا خودم کار میکنمو خب معلوم دیگه از شوهرم پول نمیگرم البته میدونم شوهرم پس اندازمو خرج کرده ولی خب سودشو ماه به ماه میده قبلا خیلی روپولم حساس بودم ولی الان نه شاید چون شوهرم مهربونتر شده باهام و حس میکنم تکیه گاه دارم ولی من هیچوقت بی پول نبودم و هرچی خواستم خریدم واسه همین اصلا نگران نیستم چون من همه پولو به لباس میدم و واقعا هیچ خرجی ندارم شوهرم کم نمیزاره اصلا منم کلی لباس دارمو فقط مشکل مانتو دارم اونم چون قول دادم به خودم یکم لاغرشم بعد بخرم
دیگه از چی بگم ..... راستش خیلی از قبول شدن تو ارشد میترسم چون رشته ما سخت خوندنش مخصوصا که رو انگلیسی مسلط نیستم زیاد که البته بعد امتحان شرومیکنم به خوندنو ایشالا تا دکترا باید تافل بگیرم ... دیروز میگفتم اه چرا سرنوشتم همش درس هست اخه ولی هی دلداری میدم که سه سال سخت فقط بعد دیگه تموم میشه زود میگذره
جاریم میگفت مادرشوهر میگه ایشالا الهام اینا میرن ازینجا پسرشو مامانش نگه میداره .... من تعجب کردم اخه خیلی میخواست پسرمو نگه داره وقتی کوچولو بود مطمئن بودم میخواست به خودش وابسته اش کنه که خب نتونست مگه من میزارم الان دیگه بزرگ شده پسرم و عاشق منه اینو همه میدونن خودشم اصلا این زن خونه نیست معلوم دلش نمیخواد بچه نگه داره چن روز پیش اومد پسرمو باخودش برد روستا یه ساعت نشده بود اورد گفت بیا بچه ات همش ماما ماما میکنه پسرمو نگا کردم دیدم چقد افسرده اس میدونم همون یه ساعتم به زور نگه داشته پسرم فقط واسه بازی با پسر عمه پسر عموهاش میخواد بره خونه مادرشوهرم اونام به من پز میدن که مامانشونو دوس داره انگار من بچه ام با این چیزا ناراحت شم اتفاقا خیلی خوشحال میشم هم بازی داره بعد اون روز رفتیم خونشون همه بودن یهو مادرشوهرم گفت چی شد پسرت گریه نکرد که اومد پیشت تو دلم گفتم خدایا ببینا میخوادبه همه بگه نوه ام بامن بود بعدشم بهونه مو گرفته منم گفتم چرا گریه کرد گفت ماما توروخدا دیگه منو نفرست پیش مامابزرگم بعد دیگه بحثو عوض کرد
فک میکنه هنوز همون الهام ۲۲ ساله ام ..... خدا میدونه چقد ازین زن بدم میاد چقد پول منو خورده چقد کلک زده از شوهرم پول گرفته درصورتی که واقعا شوهرم بهشون کمک میکنه منکه حقمو حلال نمیکنم چه پولی چه عاطفی به خدا سپردمش
حالا اینارو میگم ولی جلو اون جاری بده انقد خوب با مادرشوهرم رفتار میکنم که دیگه نتونه الکی از من بد بگه
وای خدایا همشون یجورین حس میکنم بینشون تافته جدا بافته ام ولی چه میشه کرد باز خوبه شوهرم ازخر شیطون پایین اومده منو هرروز اونجا نمیبره چقد روزای بدی بود هرروز منو میبرد پیش کسایی که ازشون متنفرم
دیگه زیاد حرف زدم