حالم یجوربه که نمیتونم توضیح بدم دلم خیلی گرفته و دوباره مثل قبل شدم این اواخر واقعا فک میکردم زندگیم داره بهتر میشه ولی انگار داشتم خودمو قول میزدم دو روز بود رفته بودم خونه مامانم اونجا بهم خوش میگذره و راحتم شوهرم بعد دعوا باهام خودش اومدو حرف زد منم هیچوقت قهر نمیکنم چون بیشتر اعصابم خورد میشه خودش گفت پنجشنبه عصر نمیتونم ببرمت خونه مامانت و دیر میشه میخوای خودت برو تا بیشتر پیششون باشی منم به بابام گفتم اومد مارو برد ناهارشم پختم گذاشتم رو بخاری امروز اومد دنبالمون و الان رسیدیم خونه قیافه گرفته واسم باز و باهام عصبانی و طلبکارانه حرف میزنه و گیر میده بهم نمیدونم چشه فک کنم دیوونه اس بخدا حتما شب باز مهربون میشه راستش دیگه عادت کردم و اصلا رفتاراو کاراش واسم مهم نیس حسابی درس میخونمو به خودم قول دادم خودمو قلب مهربونمو نجات بدم و این هدف بزرگ ... 

بعضی وقتا انقد احساس بیچارگی میکنم که میخوام به پسرم تکیه کنم ولی خب اون خیلی کوچیک و این چیزارو نمیفهمه خیلی دلم واسش میسوزه ولی خب همه چی دست من نیست و متاسفم

امروز شوهرم به مانتوم گیر داد و خب اولین بار نیس میپوشمش مخصوصا این اواخر خیلی پوشیدمش و واقعا واسم جالب بدونم مغزش چطور میتونه یه موضوع واسه اذیت کردن پیدا کنه  

حالم خیلی خراب واقعا دلم گرفته و خیلی دلم میخواد که برم 

سخت مجبورشی بمونی ......