اولین نوشته سال ۹۹
سلام
نمیدونم چندوقته چیزی ننوشتم همه این مدت باخوبیو بدیاش گذشته همچنان درس میخونم و تلاش میکنم دیگه هفته ای یبارم خونه مادرشوهرم نمیرم راستی خونه جدید و مستقل تو شهرمون خریدیم و چندروز دیگه اسباب کشی خونه بزرگی و حیاطم داره
اگه بگم روزای قرنطینه سخته دروغ گفتم چون من همیشه خونه ام و هفته ای یبار خونه مامانم میرم که همچنانم همینجوریه و تغییری تو زندگیم نیست
واما شوهرم نوشته اخرم یادمه درباره این نوشتم که مطمئنم شوهرم به نامزد قبلیش فک میکنه و اون تو دلش و تصمیم گرفتم ازش دورشم این روزا هرچقد من ازش دورشدم اون مهربونترشد مثل عاشقا رفتارکرد ولی دل من باور نکردونمیکنه دوسه روز پیش شوهرم داشت رو کاغذ اسم منو پسرمو مینوشت خطاطی میکرد بعد رفتنش کاغذونگا کردم دیدم اسم نامزد قبلیشم نوشتع و خط خطی کرده روشو ناراحت شدم ولی دلیلش احساس نبود چون شوهرمو دوس ندارم وکاراش به خودش مربوطه ناراحت شدم چون حس میکنم بهم توهین میشه اون همه ابراز علاقه دروغکی که حالم ازش بهم میخوره تصمیم گرفتم یبارکه ازون دوست دارمای خیلی بزرگو بهم گفت این رفتاراشو درباره نامزد قبلیش بهش بگمو ازش بخوام انقد بهم توهین نکنه هرچی تو دلش به خودش مربوط حق نداره با دروغای احمقانه به خیال خودش منو خر کنه شایدن عذاب وجدان خودشو کم میکنه با این کاراش نمیدونم هرچی که هست خوشحالم که نسبت بهش بی تفاوتم و این حالمو دوس دارم البته یکم ترسناک شدم ادمی که قلب نداره یکم ترسناک به نظرم....
ومهمترین چیز توزندگیم ینی هدفم کمتراز ۱۰۰ روز دیگه ازمون ارشد دارم و طبق برنامه پیش میرم مطمئنم که قبول میشم چون هرکی تلاش کنه نتیجه شو میبینه
لاغری ام بدنیست یواش یواش دارم به وزنی که میخوام نزدیک میشم
درکل اگه قسمت احساسی زندگیمو فاکتور بگیرم همه چی تحت کنترل منه و از خودم راضیم دیگه قسمت احساسی ام نمیشه کاری کرد اتفاقیه که افتاده و من خودمو مقصرش میدونم چون نباید با این ادم ازدواج میکردم و الانم دارم تاوانشو پس میدم ولی یروزی ازینجا میرم و دیگه مجبورنیستم جلو ظلمای شوهرم کوتاه بیام و سکوت کنم و اینوخوب میدونم که هراشتباهی تاوانی داره تاوان اشتباه بزرگ منم ازدست دادن جوونیم و مرگ قلبمه
به امید روزای خوب به امید روزی که به هدفم رسیدم