دیشب وقتی لباسای پسرمومیپوشوندم با باباش بره خونه مامابزرگش بهم گفت باباگفته من بابایی مامایی(منظورش مامان بابای منه) رو اصلا دوس ندارم فقط مامابزرگ بابابزرگودوس دارم پسرم گفت منم بابایی ومامایی و دوس ندارم پس

من انقدحرص خوردم که داشتم منفجرمیشدم وهمینکه شوهرم اومد بهش گفتم ودعواکردیم بازم انکارکرد و من به قران قسم میخورم که گفته این حرفو بهش گفتم بسه دیگه انکار مردباش بگو کردم چرا زیرهمه حرفات میزنی ازوجایی که مشکل ما همچین چیزای کوچیک نیستو خیلی عمیق همیشه حرف اونام باز میشه 

بهش گفتم توکه نمیخواستی منوچرا گرفتی توکه دلت ازدواج نمیخواست چرا منوبدبخت کردی اخه گفت گرفتمت بعد یه مدت فهمیدم نمیتونیم زندگی کنیم بهت گفتم تو باید همون موقع جدامیشدی ولی موندی الانم میگم نمیتونیم زندگی کنیم جداشدو تو جوونی خوب درس میخونی به زودی مستقل میشی پسرمونم به توافق میرسیم کی ببینیش گفتم چرا طلاقم نمیدی میگی من برم میگه چون من میتونم زندگی کنم ولی تو نه نمیتونی زندگی کنی پس حالا که جوونی برو و یه زندگی جدید واسه خودت درست کن ازین همه تحقیر داشتم میمردم چرا جایی ام که منو نمیخوان چقدبی ارزش کردم خودمو همه دنیا داشت میچرخید یخ زده بودم حس بدی داشتم و اون همش حرف میزد از اینکه برن ازینکه از مادرم متنفر و فقط بخاطرمن بعضی وقتا میاد خونه مادرم ازینکه برادرم بی ادب ازینکه فامیلام بدن داشت اینارومیگفت و غذا میخورد حس کردم دیگه هوانیست فقط یادمع لباسموپاره میکردم که نفس بکشم صدای گریه پسرم میومد شوهرم داشت اب میریخت رومن بهش مشت میزدم که یه کاری کن دارم میمیرم ...خیلی دردگرفت قلبم چرا واینستاد چرا تموم نشد اروم که شدم دست چپم سنگ شده بود دردمیکرد روسینه ام میسوخت نگا کردم دیدم جای ناخن و بدجوری زخمی کردم خودمو شوهرم دیگه حرف نمیزد کنارم نشسته بود بهم ترحم کرد حتما تو دلش مسخره ام کرد بلن شدم و کارامو کردم گرفت خوابید من موندم و تاریکی و گریه ....

دلم میخواد برم میخوام ظهرکه اومد پسرمو بخوابونم و باهاش درباره پول و پسرم به توافق برسم و برم مهریه نمیخوام فقط یکم بیشتراز پول خودمو بده و بگه چه وقتایی پسرمو ببینم 

با پسرمن حرف زدم گفتم بابابات بمون من میرم بعضی وقتا بهت سرمیزنم گفت ما بریم بعضی وقتا بابا به من سربزنه .... اوایل واسش سخت میشه ولی کم کم عادت میکنه کم میبینمش ولی مادری میکنم واسش بهتراز الان که نمیتونم مادرخوبی واسش باشم

اگه برم خونه پدرم واسه اونام باید توضیح بدم حرفای زیادی باید بشنوم و فک نکنم سختیش بیشتراز سختی این عذاب ۵ساله باشه 

تمام تلاشمومیکنم تهران قبول شم ارشد و برم دیگه ...کم کم ارامش میادسمتم میدونم کم کم بهترمیشم یکم زمان میبره 

الان باید بلن شم جم کنم یکم لباس و کتابام ...باید برم باید جرات کنم و برم  

صب کلی جلو اینه به خودم گفتم که باید بری بسه دیگه تمومش کن تاوان دادن دیگه بسه به چیزی فک نمیکنم تو سرم تو دلم هیچی نیست فقط میخوام برم من داره ۳۰ سالم میشه قرار نیست به کسی توضیح بدم قرار نیست تو این سن به کسی حساب پس بدم فقط باید برم حالم خیلی بده غمگینم ناراحتم وقلبی که تیر میکشه خیلی درد میکنه کاش دیشب وایمیستاد درد دارم هم روحم هم جسمم  

هیچکس نیست خیلی تنهام باید واسه خودم کاری کنم بایدقوی باشم وجلو مردم وایستم اره امروز پسرمو میخوابونم و وسایلو جم میکنم و میرم