فردایه روز نرمال تو خونه جدید
همش میگم خونه جدید چون پسرم اینجوری میگه دیروز هی میگفت بریم خونمون فک کنم چون بهم ریخته بود الان دیگه همه چی سرجاش و من واقعا خیلی خسته ام نمیدونم میتونم از شنبه درس شرو کنم یا نه
دوروز دوتایی کارکردیم انصافا شوهرم خیلی کمکم کرد بهم نگف بگو مامانت اینا بیان کمک منم نگفتم چون هروقت با خواست من بیان یجوری با خونوادم رفتار میکنه که من واقعا ناراحت میشم
قرار بود امروز مامانم اینا بیان ولی شوهرم گفت بگو جمعه بیان فک کنم امروز خونوادش میان واقعا اینهمه اهمیت دادن به خونواده نرمال؟یا فقط شوهرمن اینجوریه ؟کلا همشون اینجورین که خونواده زنشون باید دورباشه و کم بیاد ولی خونواده خودشون نه ... من باید باخونوادش خیلی خوب رفتارکنم ولی اون میتونه با خونوادم بدرفتار کنه
برادرشوهرمم اصلا بی تقصیرنیست تواین کارای شوهرم خونواده اون جاریم کلا حذفن فک کنم میخواد همینکارم شوهرم بامن بکنه اینکه میگم تقصیربرادرشوهرم واسش دلیل دارم مثلا یه مدت که گفتن قرنطینه و فلان راها بسته بود من نتونستم برم خونه مامانم شوهرم چندباری گفت بگو اونا بیان و خیلیم خوب باهاشون رفتارکرد ولی اخیرا گیرداده واسه پسرم تولد بگیره البته تولدش خیلی وقت پیش بود ولی بخاطر کرونا واسه پسرم و پسر خواهرشوهر و پسر برادرشوهرم تولد نگرفتیم کلا و حالا میگه واسه سه تاشون خونه جدیدما تولد بگیریم و مامانت اینا نیان چون باید خونواده دامادمونم بیان
منم میگم اخه تولد کسی نیست همه رو مجبورمیکنی سه تا کادو بخرن چرا اسمشو میزاری تولد که ؟خب دعوت کن بیان شام بپزم مگه نمیخوای خونوادت بیان این وسط اسم تولد چرا میزاری روش؟؟ که جوابی نداره بگه و میگه نه هیشکی کادو نخره
منکه میدونم چرا اینجوری میکنه میخوادبگه تولد گرفتم ولی خونواده زنم و دعوت نکردم اینجوری خونوادش کیف کنن
واقعا متاسفم واسه این طرز فکر احمقانه
من قبلا کلا نمازو روزه رو کامل رعایت میکردم سالها از بچگی و توهرشرایطی نمازو روزه ام سرجاش بود وهمیشه بعد نماز کلی دعا میکردم که اگه روزی ازدواح کردم مردی باشه که کنارش احساس ارامش کنم ولی وقتی ازدواج کردمو حالم همه چی هست غیر ارامش دیگه اصلا نتونستم نماز بخونم بعدا هم خیلی تلاش کردم شرو کنم نمازو ولی اصلا دلم نمیومد نماز بخونم حس میکنم خدا اصلا منو نمیبینه من با تمام قلبم ازش خواستم فقط وفقط ارامش خواستم همین ولی نداد واسه همین میگم منو نمیبینه
باخودم میگم هنوز حرص میخوری واقعا؟؟واسه چیزای تکراری که کلی جنگیدی و جوابت فقط تحقیرشدن بودو جمله معروف همینی که هست نمیخوای برو
بعد اروم میشمو میگم خیلی زود دور میشی از همه این بدیا ولی هربار صدای قران یا اذان میاد میگم خدایا حلال نکردم خدایا به خودت سپردم من واقعا خسته و دلشکسته ام جواب قلب شکسته مو بده توانشو پس بده تو خدایی و خودت گفتی هیچ خوبی یا بدی بی جواب نمیمونه
دیروز باز یه چیزی گفت دلم گرفت حوصله ندارم تعریفش کنم فقط اینکه گفت مامانت اون روزاومد اصلا کمک نکرد که واسه تمیزی خونه منم همینجوری نگاش کردم و گفتم چرا خیلی کمک کرد
مامان من کارای خونه خودشم نمیتونه زیاد انجام بده بابام انجام میده و خیلی کمکش میکنه چون مفصلای دستوپاش زیاد کارکنه کج میشه دکتر گفته نباید زیاد کار کنه بعدشم اونروز روزه بود بیچاره درست ازوقتی که اومد تا رفتن کارنکرد ولی خیلی کمک کرد تازه پرده خونه رو دوخته واسه خونه قبلیم دوخت واسه این خونه دوباره اون پرده قبلیو اندازه این خونه کرد ینی سختراز از دوختن ولی حتی یبارم تشکر نکرده شوهرم ولی برادرش یبار اومد نمیدونم چیکار کرد دم به دیقه میگه تشکر کن و هی میگه خیلی زحمت کشید یا مثلا دامادشون هرروز میومده سرمیزده میگه خیلی زحمت کشیده درصورتی که خونواده من خیلی بیشتر زحمت کشیدن واسه این خونه ولی بی لیاقت اصلا قدر نمیدونه وتازه یجوری میگه که داره بی ارزش میکنه
اینجور ادما چرانمیرن دخترتی بی پدرمادربگیرن که فقط دختره بیاد و بشه حزوخونواده اینا
اووووف باز حرص خوردم ولش کن اصلا برن گم شن همشون کم مونده فاصله بگیرم ازینا شوهرمم بره با خونوادش خوش باشه بازم میگم خدایا به خودت سپردم امیدوارم حقمو بگیری من حلال نمیکنم به خودت قسم که حلال نمیکنم